<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>بوی گلزار</title>
	<atom:link href="http://booyegolzar.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://booyegolzar.wordpress.com</link>
	<description>آمد گَهِ آن که بوی گلزار      منسوخ کند گلاب عطار</description>
	<lastBuildDate>Sun, 31 Jul 2011 01:11:07 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='booyegolzar.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>بوی گلزار</title>
		<link>http://booyegolzar.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://booyegolzar.wordpress.com/osd.xml" title="بوی گلزار" />
	<atom:link rel='hub' href='http://booyegolzar.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>داستان کوتاه</title>
		<link>http://booyegolzar.wordpress.com/2011/07/30/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87/</link>
		<comments>http://booyegolzar.wordpress.com/2011/07/30/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 31 Jul 2011 01:11:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>booyegolzar</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://booyegolzar.wordpress.com/?p=78</guid>
		<description><![CDATA[هیچوقت در عمرش انقدر احساس سنگینی نکرده بود. انقدر صدای ناله پله های منبر زیر قدمهایش بلند به نظر میرسیدند که احساس کرد همه نمازگزاران زیرچشمی به پاهای او مینگرند. بالاخره به بالای منبر رسید و روی فرش کوچک آن نشست. نگاهی به جمعیت انداخت. مسجد بقیة الله هیچوقت تا این اندازه لبریز از جمعیت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=78&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هیچوقت در عمرش انقدر احساس سنگینی نکرده بود. انقدر صدای ناله پله های منبر زیر قدمهایش بلند به نظر میرسیدند که احساس کرد همه نمازگزاران زیرچشمی به پاهای او مینگرند. بالاخره به بالای منبر رسید و روی فرش کوچک آن نشست. نگاهی به جمعیت انداخت. مسجد بقیة الله هیچوقت تا این اندازه لبریز از جمعیت نبود. جماعت تازه زیارت عاشورا را تمام کرده بودند که حاجی از او خواست برای تلاوت دعایش بالای منبر برود. فرهاد میکروفن را تا جلوی دهانش پایین آورد. خودش هم نفهمید چرا یکهو یادش افتاد که مشق هایش را هم ننوشته است؛ ولی همین کافی بود که دلهره اش ده برابر شود. چشمهایش را بست، نفسی عمیق کشید و با همان لحنی که مادربزرگ دوست داشت شروع کرد: «هوالله، ای پروردگار، ای آمرزگار، این محفل به ذکر تو آراسته و این جمع توجه به ملکوت تو نموده&#8230;» ناگهان احساس کرد ضربه ای به پهلوی راستش خورد. انقدر غرق مناجات بود که به ضربه توجهی نکرد، ولی چند ثانیه بعد ضربه دوم همراه با صدای کودکی او را از خیالات بیرون آورد: «میشه یا نمیشه؟!»  فرهاد چشمانش را باز کرد و به سمت راستش نگاه کرد. میثم با نگاهی مظلوم بیصبرانه منتظر جواب بود. فرهاد لبخندی زد و دستش را روی شانه های میثم گذاشت. با لبخندی مهربان گفت: «معلومه که میشه؛ بابابزرگت هروقت خواست میتونه تو مشرق الاذکار ما قرآن بخونه». لبخند رضایت صورت میثم را پوشاند، و هر دو در سکوتی آرام دوباره به آفتابِ در حال غروب خیره شدند. کسی آن نزدیکی ها نگران مشقِ شب نبود.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>بیست و نهم جولای دوهزار و یازده</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/booyegolzar.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/booyegolzar.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/booyegolzar.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/booyegolzar.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/booyegolzar.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/booyegolzar.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/booyegolzar.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/booyegolzar.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/booyegolzar.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/booyegolzar.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/booyegolzar.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/booyegolzar.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/booyegolzar.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/booyegolzar.wordpress.com/78/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=78&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://booyegolzar.wordpress.com/2011/07/30/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8484659cf74a8cab9fc506f4e663e672?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">booyegolzar</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اهمیتِ همصدایی با یارانِ ایران (1)</title>
		<link>http://booyegolzar.wordpress.com/2011/05/29/%d8%a7%d9%87%d9%85%db%8c%d8%aa%d9%90-%d9%87%d9%85%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%90-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-1/</link>
		<comments>http://booyegolzar.wordpress.com/2011/05/29/%d8%a7%d9%87%d9%85%db%8c%d8%aa%d9%90-%d9%87%d9%85%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%90-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 May 2011 02:06:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>booyegolzar</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://booyegolzar.wordpress.com/?p=62</guid>
		<description><![CDATA[سوي ديگر بحرانهايي كه گريبان هر نسل را ميگيرند فرصت هاي بينظيريست كه براي آموختن به او ميدهند. كمتر کسی شک دارد كه فشارهاي سالهاي اخير براي ما ايرانيان سرشار از آموزه هايي ارزشمند بوده كه بسياري از ملل منطقه از آنها محروم بوده اند. با اين وجود، آنچه هنوز نياموخته ايم جزو مهمترين درسهايي [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=62&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://booyegolzar.files.wordpress.com/2011/05/yaran.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-67" title="yaran" src="http://booyegolzar.files.wordpress.com/2011/05/yaran.jpg?w=300&#038;h=216" alt="" width="300" height="216" /></a></p>
<p>سوي ديگر بحرانهايي كه گريبان هر نسل را ميگيرند فرصت هاي بينظيريست كه براي آموختن به او ميدهند. كمتر کسی شک دارد كه فشارهاي سالهاي اخير براي ما ايرانيان سرشار از آموزه هايي ارزشمند بوده كه بسياري از ملل منطقه از آنها محروم بوده اند. با اين وجود، آنچه هنوز نياموخته ايم جزو مهمترين درسهايي هستند كه يادگيريشان برای ساختنِ ایرانِ آینده حیاتیست؛ درسهایی که فهمشان شايد تأمل، تفكر و تمرین بيشتري بطلبد. يكي از اين درسها، دركِ انگيزه ايست كه بهاييان را به تحملِ صبورانهِ ظلم تشويق ميكند. تمسّکِ بهاییان به دعا و توسّل آنها به صلحجویانه ترین روشِ تظلّم برای چیست؟ احتمالِ ثمربخشیِ مجاریِ قانونی برای رفعِ تضییقِ غیرقانونیِ حقوق چقدر است؟ چه امیدی به رسیدگیِ عادلانه به شکایات وجود دارد وقتی مأمورینِ عدلیه خود در صفِ اولِ اجحاف و ظلمند؟ وقتی اعتصابِ غذا تنها گزینهِ پیشِ رویِ زندانیانِ قلم و وجدان است، چرا جمعِ یاران برای خلاصی از وضعِ اسفناك و ظالمانهِ موجود به آن دست نمیزنند؟ البته اگر آنان نيز از حقِ طبيعیِ نخوردن استفاده کنند الویتِ وضعیتِ آنها حجمِ بیشتری از توانِ خبررسانیِ رسانه ها و اقداماتِ فعالانِ حقوق بشر را بخود اختصاص خواهد داد و احتمال آزادیشان را بیشتر خواهد کرد. با اينحال اين نُجبا به جهانيان نشان داده اند كه در ديار قانونگريزی به قيمت جانشان به قانونی که علیه خودشان هست هم پايبند ميمانند و حتی از حقِ طبيعیِ نخوردن برای آزادی استفاده نمي كنند چرا كه نميخواهند حكمی ظاهراً قانونی را از طُرُقی كه در قانون پيش بينی نشده به چالش بكشند. از سوی ديگر، خودداری از اعتصاب غذا خود یک فداکاری و از خودگذشتگیِ بزرگ است تا صدایِ اعتراضِ آنانی كه رنج زندان بيشتر عذابشان ميدهد انعكاس بيشتری بيابد؛ تا ظرفيتِ محدودِ اطلاع رسانیِ رسانه های خارجی و فعالين حقوق بشر خرجِ قربانياني بشود كه بيشتر بيتاب آزاديند.<br />
سکوتِ ظاهریِ بهاییان در برابرِ این همه بیداد صدایِ ایمانِ قلبیِ آنها به هدفی والاتر است، هدفی که در میانهِ طوفانِ فریاد ها، تهمت ها و فحاشی ها گم شده است. آنچه بهاییان چنین مصرّانه با مظلومیتشان دنبال میکنند انفعال نیست، چرا که بهترین نشانهِ جامعه ای منفعل همراهیِ بی اراده با جریانِ آب است نه شنا بر خلافِ آن. زمانی که دروغ نه تنها بی حرمت شده بلکه &#8220;التزام عملی&#8221; به آن لازمهِ نجات در این تنازعِ بقای بیرحمانه بنظر میرسد کسی که از دروغی کوچک برای ادامه تحصیل، حفظ مال یا جانش خودداری میکند را نمیتوان منفعل و بی عمل خواند، چرا که او جزوِ معدود حافظانِ شعلهِ ضعیف و لرزانِ فضایلِ انسانی در کشورِماست، بر مشعلی که این روزها هزینهِ حملِ آن جانِ حامل است و رسیدنِ آن بدستِ نسل آینده از کسبِ آزادی برای نسلِ حاضر نیز مهمتر. برای نگاه هایِ آگاه که شاهدِ این مقاومت و صبرِ ساختارشکنانه هستند هر موردِ آن حاوی گنجینه ای از آموزه های گرانقیمت است، از عدمِ مقابله به مثلِ بهاییانِ خانه سوختهِ روستایِ ایول گرفته (2) تا بردباریِ قهرمانانهِ جمعِ یارانِ ایران، تا خدمتِ عاشقانه جوانانِ بهاییِ شیراز به کودکانِ محروم (3) و سکوتِ پرمعنایِ وجیه الله گلپور (4). برای این پيرمردِ بهايیِ تنكابنی چه دستاوردی از این بالاتر که در پاييزِ عمر پای در زنجير در شهر بگردد و نتيجهِ غمگينِ قرنها دگراندیش آزاری را جلویِ چشمانِ نسل حاضر بگیرد و عملاً نشان دهد كه حكومت مردمسالار متعلق به مردميست كه اول خود به سالار بودنشان ايمان بياورند و به هيچ چيزی كه ذره ای از عزتِ خودشان و هموطنشان بكاهد راضی نشوند.<br />
برایِ آن جوانانِ بهاییِ شیرازی که از حقوقِ ابتداییِ یک انسان محروم بودند تمام بهانه ها برایِ پیش گرفتنِ یک زندگیِ گیاهیِ خنثی، بی تفاوت و منفعل وجود داشت. ولی آنان—که خود از تحصیلاتِ رسمی ممنوع بودند—آنچه را که در مؤسساتِ آموزشیِ بهایی آموختند برای خدمت به کودکانِ محرومِ غیرِ بهایی بکار گرفتند تا عشقِ نامحدود و نامشروطِ خود را به وطنشان به آنانی که این خدمت را میبینند نشان دهند.<br />
پژواکِ آنچه یارانِ ایران و سایر بهاییان با سکوت فریاد میکنند زمانی بلندتر خواهد بود که وجدانِ ایرانیانِ هوشیار این فریاد را بشنود و برای همصدایی با آن منتظر اعتصاب غذای جمعِ یاران نباشد. زمانی که ایرانیان همین درجه از فداکاری و عشق را نسبت به یکدیگر و همین میزان از قانونمندی را نسبت به قوانین نشان دهند هیچ قانون شکنی بر ما حاکم نخواهد شد که برای رهایی از ظلمش به اعتصاب غذا نیاز باشد. امروز برای ما ایرانیان که تشنه قانونمداری هستیم دفاع از قانونمند ترینِ شهروندان مهمترین اولویت است، و زمانی که اهمیت این دفاع را دریابیم بزرگترین قدم بسوی آزادی را برداشته ایم.<br />
دور مباد روزی که ایرانیان اسطوره هایِ حقیقیِ فداکاریِ سرزمینشان را بشناسند و گزاف قیمتی که آنان برای آزادی میهنشان پرداختند را ارج بنهند.</p>
<p>1)</p>
<p>http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86</p>
<p>2)</p>
<p>http://news.persian-bahai.org/story/10</p>
<p>3)</p>
<p>http://news.persian-bahai.org/story/36</p>
<p>4)</p>
<p>http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/05/110504_u01_bahai-iran.shtml</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/booyegolzar.wordpress.com/62/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/booyegolzar.wordpress.com/62/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/booyegolzar.wordpress.com/62/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/booyegolzar.wordpress.com/62/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/booyegolzar.wordpress.com/62/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/booyegolzar.wordpress.com/62/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/booyegolzar.wordpress.com/62/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/booyegolzar.wordpress.com/62/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/booyegolzar.wordpress.com/62/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/booyegolzar.wordpress.com/62/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/booyegolzar.wordpress.com/62/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/booyegolzar.wordpress.com/62/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/booyegolzar.wordpress.com/62/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/booyegolzar.wordpress.com/62/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=62&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://booyegolzar.wordpress.com/2011/05/29/%d8%a7%d9%87%d9%85%db%8c%d8%aa%d9%90-%d9%87%d9%85%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%90-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8484659cf74a8cab9fc506f4e663e672?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">booyegolzar</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://booyegolzar.files.wordpress.com/2011/05/yaran.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">yaran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نهضت بیسوادی آموزی</title>
		<link>http://booyegolzar.wordpress.com/2011/05/23/%d9%86%d9%87%d8%b6%d8%aa-%d8%a8%db%8c%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%db%8c/</link>
		<comments>http://booyegolzar.wordpress.com/2011/05/23/%d9%86%d9%87%d8%b6%d8%aa-%d8%a8%db%8c%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 May 2011 23:52:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>booyegolzar</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://booyegolzar.wordpress.com/?p=59</guid>
		<description><![CDATA[زمانی كه كوشش های سواد آموزی جمهوری اسلامی مورد تقدیر نهادهای بین المللی قرار گرفت (1)، بهاییان هم امیدوار شدند كه بزودی زمینه رشد علمی آنان نیز فراهم شود و محدودیتهای پیش روی آنان برای ادامه تحصیل مرتفع گردد. از آنجا كه این امیدواری از حد آرزو فراتر نرفت بهاییان به تأسیس موسسه علمی خودشان [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=59&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">زمانی كه كوشش های سواد آموزی جمهوری اسلامی مورد تقدیر نهادهای بین المللی قرار گرفت (1)، بهاییان هم امیدوار شدند كه بزودی زمینه رشد علمی آنان نیز فراهم شود و محدودیتهای پیش روی آنان برای ادامه تحصیل مرتفع گردد. از آنجا كه این امیدواری از حد آرزو فراتر نرفت بهاییان به تأسیس موسسه علمی خودشان دست زدند تا افق دانش جوانانشان را گسترش دهند. اما این موسسه بارها مورد هجوم مأموران امنیتی واقع شد و بسیاری از كتب و وسائل آن ضبط گردید؛ اخیراً هم اضافه بر ضبط لوازم آموزشی، حدود چهارده <strong> </strong>نفر از دست اندركاران این موسسه نیز دستگیر شده اند (2). سوالی كه در این رابطه به ذهن میرسد اینست كه علت وحشت مسئولین از باسوادی بهاییان چیست؟ مسئولین امور سالها بهاییان را به جاسوسی برای این و آن متهم كردند، ولی به چشم خود دیدند كه در موسسه علمی بهاییان هیچ رشته ای كه به هیچ شكلی به این امور مربوط شود تدریس نمیشود. هر چه هست علوم پایه هست و كامپیوتر و عمران و رشته هایی نظیر آنها (3). پس چه دلیلی برای اصرار بر تعطیلی آن وجود دارد؟ آیا در دنیایی ایده آل اینهمه علاقه و انگیزه ای كه بهاییان برای تحصیل و مشاركت در سازندگی كشورشان نشان میدهند شایسته تقدیر نیست؟ آموختن رشته هایی مثل عمران چه نتیجه ای بجز آبادانی کشور خواهد داشت که تحصیل آن هراس مسئولین را در پی دارد؟</p>
<p dir="RTL">جوانان بهایی شیراز که دوش به دوش دوستان غیر بهایی شان به آموزش و پرورش کودکان محروم شیرازی میپرداختند (4) خود از تحصیلات رسمی دانشگاهی محروم بودند.  جوانانی که با عمل نشان دادند که اندوخته های علمیشان را جز برای خدمت نمیخواهند اکنون از تحصیلات غیر رسمی نیز محروم شده اند. حقیقتاً چه کسی از این محدودیت ها ضرر خواهد کرد؟ قربانیِ سیاستِ  تبعیض آمیزِ بیسوادی آموزی که حاکمیت در قبالِ بهاییان پیش گرفته همه کسانی خواهند بود که میتوانند از روحیه خدمت آنها بهره مند شوند. امید است بهاییانی که تنها جرمشان عطش وافرِ آموختن و خدمت است هرچه زودتر آزاد شوند و محدودیتهای تحصیلی آنان برداشته شود.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">1)</p>
<p dir="RTL"> <a href="http://nhztkurdistan.org/iran_lrc.asp" target="_blank">http://nhztkurdistan.org/iran_lrc.asp</a></p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">2)</p>
<p dir="RTL"><a href="http://news.persian-bahai.org/story/270">http://news.persian-bahai.org/story/270</a></p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">3)</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bihe.org/">http://bihe.org/</a></p>
<p align="right">
(4</p>
<p align="right"><a href="http://news.persian-bahai0.info/story/14">http://news.persian-bahai0.info/story/14</a></p>
<p align="right">
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/booyegolzar.wordpress.com/59/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/booyegolzar.wordpress.com/59/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/booyegolzar.wordpress.com/59/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/booyegolzar.wordpress.com/59/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/booyegolzar.wordpress.com/59/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/booyegolzar.wordpress.com/59/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/booyegolzar.wordpress.com/59/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/booyegolzar.wordpress.com/59/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/booyegolzar.wordpress.com/59/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/booyegolzar.wordpress.com/59/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/booyegolzar.wordpress.com/59/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/booyegolzar.wordpress.com/59/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/booyegolzar.wordpress.com/59/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/booyegolzar.wordpress.com/59/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=59&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://booyegolzar.wordpress.com/2011/05/23/%d9%86%d9%87%d8%b6%d8%aa-%d8%a8%db%8c%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8484659cf74a8cab9fc506f4e663e672?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">booyegolzar</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>زمین گرم است</title>
		<link>http://booyegolzar.wordpress.com/2011/02/02/%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%da%af%d8%b1%d9%85-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</link>
		<comments>http://booyegolzar.wordpress.com/2011/02/02/%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%da%af%d8%b1%d9%85-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Feb 2011 05:15:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>booyegolzar</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://booyegolzar.wordpress.com/?p=56</guid>
		<description><![CDATA[باورش سخت بود که دو روز پیش از عید چنین برف سنگینی بیاید، آنهم در شمال. برف می آمد، ولی نه به این شدت، نه دَمِ عید. انگار زمستان مثل مرد محتضری که به زمین و زمان چنگ میزند آخرین زورش را میزد تا بهار را پشت دَرِ زمان نگه دارد. ولی برای من که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=56&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>باورش سخت بود که دو روز پیش از عید چنین برف سنگینی بیاید، آنهم در شمال. برف می آمد، ولی نه به این شدت، نه دَمِ عید. انگار زمستان مثل مرد محتضری که به زمین و زمان چنگ میزند آخرین زورش را میزد تا بهار را پشت دَرِ زمان نگه دارد. ولی برای من که امتحانات ثلث دومم تمام شده بود و به همراه پسردایی ها زیر کرسی مادربزرگ غنوده بودم برف پیش از عید هم مثل بقیه چیزهای آن خانه بوی مهربانی و عشق میداد. همین برف که یک ماه پیش عذابِ الیمِ مدرسه رفتن را صد برابر میکرد حالا جزو زیباترین جلوه های طبیعت بود. دانه های درشت برف چنان با وزش باد لوله میشدند و می رقصیدند که گویی سمفونی پرشکوه بهار اصلی ترین سلاح زمستان را هم مستِ آهنگِ خودش کرده بود. یکی از پسردایی ها با شیطنت گفت: &#8220;فردا آدم برفی&#8221;. فکر برف بازی و ساختن آدم برفی لذت تماشای برف را مضاعف کرد. حالا که بچه های همسایه هم اینجا بودند برف بازی توی حیاط مادربزرگ حسابی می چسبید. از بد حادثه سیستم شوفاژ خانواده صدرزاده خراب شده بود و آنها امشب مهمان مادربزرگ بودند. البته بدشانسی با پدر خانواده بود، وگرنه ما بچه ها بهترین بهانه را برای با هم بودن پیدا کرده بودیم. یادم هست که پدربزرگشان با بهایی ها زیاد خوب نبود، و تا زمانی که حیات داشت رابطه آن خانواده با پدربزرگ و مادربزرگ من اصلاً گرم نبود. نوه هایش گاهی یواشکی با ما بازی میکردند، ولی اکثر اوقات را با دوستان مسلمانشان میگذراندند. پس از فوت پدربزرگ رفت و آمد دو خانواده بیشتر شد، تا جایی که خانه مادربزرگ خانه دوم صدرزاده ها شد. یادم هست روزی نبود که خانم صدرزاده جویای احوال مادربزرگ نشود، و همیشه اولین کاسه آشِ نذریِ شبِ عاشورایش را درِ خانه ِ مادربزرگ من میفرستاد.</p>
<p>مادربزرگ با سینی بزرگ چای وارد شد و مرا از فکرو خیالِ برف بازیِ فردا بیرون آورد. با اشتیاق از مادربزرگ پرسیدم: &#8220;عزیز میشه فردا با بچه ها تو حیاط پشتی آدم برفی درست کنیم؟&#8221; عزیز از پنجره بیرون را نگاه کرد و زیر لب گفت: &#8220;زمین گرم است، برف نمیماند.&#8221;</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>ده سال بعد؛ دوران سربازی</p>
<p>طهران. مرکز آموزش های هوایی شهید خضرایی. قرعه نگهبانی در آخرین شب سال 1375 به نام من افتاده بود. ترکیب سرمای بیرون و گرمای درونِ پالتو برای سربازِ خسته از روزی طولانی  مساوی با رخوت و خواب بود. پست های نیمه شب برای نگهبانان یعنی جنگ دائمی بین خواب و بیداری. آن شب در پست نگهبانی خستگی مفرط خواب را غالب کرد و اتفاقی که نباید بیفتد افتاد وحاصلش شد چند جراحت عمیق اطراف چشم راست. شدت بریدگیها به حدی بود که فوران خون را چیزی جلودار نبود. خون نه تنها پیراهن را کاملاً آغشته بود از شلوار هم گذشته و به داخل پوتین راه یافته بود. دردسرتان ندهم، اگر دستان هنرمند پزشک وظیفه بیمارستان قصرفیروزه نبود شاید حال نویسنده با نوشته هایش خاطر خوانندگان را آزرده نمیکرد. پس از بازگشت به پادگان دستور استراحت کامل صادر شد و مقرر شد که ایام عید در خوابگاه گردان بگذرد. خوب بیاد دارم که هم خدمتی هایی—که واژه دوست نزد معرفتشان خِجِل است—حقیر را به حمام بردند. یکی با آب گرم خون از صورت و دست و پاهایم شست، دیگری یکدست لباس نو تن من کرد و یکی هم به میدان امام حسین رفت و جگر تازه خرید و کباب کرد و با دست خود به ما خوراند تا بدن رنجور، خون رفته را بازیابد و ضعف کُشنده مرتفع شود. در تمامِ مدتِ نقاهت زحمت خرید و پخت و پز و رخت شویی و کارهای شخصی دیگر که بنیه و توانایی آدم سالم را می طلبیدند بر گُرده دوستان بود.  حال که به گذشته مینگرم درمیابم که آن محبت های بی بدیل بود که آن روزها را در نظرم بی مثیل کرده است. روایت آن ماجرا و اتفاقات نظیر آن مایه غرور و مباهات نگارنده در برابر دوستان غیر ایرانیست، و از مهمترین دلایلی که قلب او را از ایرانی بودن سرشار از احتزاز و افتخار میکند.  کسی که بخاطر مذهبش شایستگی دریافت درجه گروهبانی را از دست داده بود در آن روزها حاضر نبود دوستی آن همدلان راستین را با درجه تیمساری معاوضه کند. دوستانی که ادبیات رایج حاکمیت درمورد بهاییان در قاموس شان راه نداشت، و هم خدمت بهایی شان نه جاسوس، دشمن، وطنفروش، مزدور یا عامل دست بیگانگان، که تنها یک دوست، هموطن یا انسان بود.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>امروز</p>
<p>خبر:</p>
<p>&#8220;اخیراً موجی از حمله با مواد آتش زا به فروشگاه های متعلّق به بهائیان رفسنجان در ایران به راه افتاده&#8230; اخطارنامه ای خطاب به «اعضای فرقۀ بهائیت» فرستاده شده است. این سندِ بدون نام، از بهائیان می خواهد تعهدی را امضا کنند که به موجب آن از «رابطه و دوستی با مسلمان ها» و «به کار گیری و استخدام شاگردان مسلمان» خودداری کنند&#8230;&#8221; (1)</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>چندی پیش مصاحبه ای دیدنی با خانم امی چوا در مورد کتابش را دیدم (2). این کتاب که حاصلِ تحقیقی فراگیر درمورد ابرقدرت های تاریخ بشر بود، به این نتیجه رسیده بود که تمام ممالک قدرتمند در طول تاریخ یک چیز مشترک داشتند و آن تحمل و مدارا بود. یعنی کشور هایی که حاکمیتشان مروج تساوی بین حقوق شهروندان و تحمل آرا و عقاید متفاوت و متضاد بودند جزو باثبات ترین و قدرتمند ترین  ممالک محسوب میشدند. مثال هایش هم امپراطوری های روم و ایران باستان و ایالات متحده کنونی را در بر میگرفت. با احتساب این مطالعه مستند تاریخی به روشنی میتوان دید که جریانهای اختلاف آفرین و تفرقه افکن بزرگترین دشمنان ثبات و امنیت یک کشورند. اینکه اقتدار یک سرزمین نه وابسته به سلاح اتمی و هسته ای که بیش و پیش از هرچیز درگرو جامعه ای متحد است که استحکام تمامیت ارضی و بیمه منافع ملیشان را  در ارتباط مستحکم شهروندان میجوید. هزاران سلاح هسته ای هم نمیتوانند جامعه ای از هم گسیخته را که شهروندانش به دیده شک و تنفر به هم مینگرند و هست و نیست یکدیگر را به آتش میکشند حفظ کند، چرا که بزرگترین تهدید برای چنین کشوری دشمن خارجی نیست که که با سلاح پیشرفته بتوان به جنگش رفت، بلکه گسست و بی اعتمادی اجتماعی و سیاسیست که دلیل عمده فرار نخبگان و دلزدگی اقلیت ها و دگراندیشان و بی انگیزگی شهروندان برای مشارکت در ساخت کشور خودشان است. سربازی که از هم خدمتی بهایی مجروحش پرستاری میکند و دانه محبت به وطن را در قلب او میکارد بسیار بیشتر از سرباز گمنامی که آتش به زندگی هموطن بهاییش می اندازد در مسیر اقتدار و استحکام کشورش گام بر میدارد.</p>
<p>البته این داستان جنبه دیگری هم دارد. میتوان عقل حسابگر را ملاک قرار داد و استدلال کرد که باید برای حفظ امنیت و اقتدار مملکت بهاییان را به خودشان واگذاشت و کاری به کارشان نداشت. ولی باید پرسید که آیا گوهر انسانی و فطرت آسمانی ما برای قبول محبت به همنوع نیازمند محاسبه های دنیوی و استدلالات زمینیست؟ آیا بزرگان فرهنگ و ادب ما که بنی آدم را اعضای یک پیکر میدانستند برای حفظ امنیت جامعه چنین توصیه میکردند؟ آیا امیرالمؤمنین که آنچه برای خود نمیپسندید برای دیگران هم نمیخواست برای حراست از تمامیت ارضی و اقتدار ممالک اسلامی چنین سیاستی را پیشه کرده بود یا اینکه به دنبال احیای گوهر انسانی و شرافت فردی مردم بود؟ حقیقتاً نابودی دارو ندار بهایی رفسنجانی و گرسنه به رختخواب رفتن کودکی بخاطر اعتقادات پدرمتضمن چه نوع خدمتی به وطن است؟ کاسبی که به دنبال لقمه ای نان حلال و اداره خانواده است به چه گناهی مستحق چنین مجازاتیست؟ مگر کسی که محل کسب هموطن بهاییش را به آتش میکشد و کسی که مسیح وار خون از پای هم خدمت بهاییش میشوید یا خانمی که مادربزرگی بهایی را یکروز تنها نمیگذارد متعلق به یک آب و خاک نیستند؟ مگرهردو در مدارس یک کشورتحصیل نکردند  و از گنجینه فرهنگ یک سرزمین نیاموختند؟ حقیقتاً کشورهایی که در آنها پیروان مذاهب و عقاید مختلف با آزادی با هم ارتباط و معاشرت دارند دچار چه مشکلی هستند که با ارسال &#8220;اخطار نامه&#8221; و تهدید سعی در تخریب ارتباطات سالم و معمول شهروندی را داریم؟</p>
<p>واقعیت تلخ اینست که با افزایش تبلیغات منفی رسانه ها و شخصیت های وابسته به حاکمیت ایران بر علیه بهاییان، شدت حملاتی شبیه به آنچه در رفسنجان روی میدهد نیز فزونی میگیرد. گویی که برودت زمستانی استخوان سوز احساسات انسانی را در وجود عده ای خشکانده است، زمستانی که با بارشِ برفی سنگین در کشور ما به دنبال آنست که آخرین نشانه های حیات را بپوشاند. ترس از دفنِ  سجایایی مثل مهر، انسانیت و وجدان زیر این برف بیرحم قرارم را میگیرد. آیا ممکن است که قلبِ رئوفِ سرزمینِ سبزِ ما در سرمای این طوفان ناجوانمرد بخشکد و اثری از عواطف پاک انسانی باقی نماند؟</p>
<p>در اوج بیقراری صدای مهربان مادربزرگ از جهانی دیگر در گوشم می پیچد:</p>
<p>&#8220;زمین گرم است؛ برف نمیماند.&#8221;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>1.</p>
<p><a rel="nofollow" href="http://news.persian-bahai0.info/story/249" target="_blank">http://news.persian-bahai0.info/story/249</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>2.</p>
<p><a rel="nofollow" href="http://www.youtube.com/watch?v=QenLlFx4cCQ" target="_blank">http://www.youtube.com/watch?v=QenLlFx4cCQ</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/booyegolzar.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/booyegolzar.wordpress.com/56/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/booyegolzar.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/booyegolzar.wordpress.com/56/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/booyegolzar.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/booyegolzar.wordpress.com/56/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/booyegolzar.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/booyegolzar.wordpress.com/56/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/booyegolzar.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/booyegolzar.wordpress.com/56/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/booyegolzar.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/booyegolzar.wordpress.com/56/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/booyegolzar.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/booyegolzar.wordpress.com/56/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=56&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://booyegolzar.wordpress.com/2011/02/02/%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%da%af%d8%b1%d9%85-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8484659cf74a8cab9fc506f4e663e672?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">booyegolzar</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>داستان دو سرباز؛ حکایت میلیاردها انسان</title>
		<link>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/12/03/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%9b-%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%db%8c%d9%84%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7/</link>
		<comments>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/12/03/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%9b-%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%db%8c%d9%84%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Dec 2010 03:28:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>booyegolzar</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://booyegolzar.wordpress.com/?p=52</guid>
		<description><![CDATA[کنکاشی در اشاراتِ پنهانِ فیلمِ مستندِ «داستان دو سرباز» از تلویزیون بی بی سی (1) &#160; كتابهايي مثل &#8220;ايين دوستيابي&#8221;، &#8220;رمز خوشبختي&#8221; يا كتابهايي از اين قبيل هنوز هم جزو پرفروش ترين كتابهاي جهانند. بسیاری عمری را صرف یافتن &#8220;مهره مار&#8221; میکنند تا آنان هم قدرت جذب دیگران یا امکان چشیدن طعم خوشبختی واقعی را [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=52&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کنکاشی در اشاراتِ پنهانِ فیلمِ مستندِ «داستان دو سرباز» از تلویزیون بی بی سی (1)</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>كتابهايي مثل &#8220;ايين دوستيابي&#8221;، &#8220;رمز خوشبختي&#8221; يا كتابهايي از اين قبيل هنوز هم جزو پرفروش ترين كتابهاي جهانند. بسیاری عمری را صرف یافتن &#8220;مهره مار&#8221; میکنند تا آنان هم قدرت جذب دیگران یا امکان چشیدن طعم خوشبختی واقعی را داشته باشند. مردماني كه لبخند زيباي همسر، دوست يا همسايه شان را نميبينند راز شادكامي را در كتابهاي رنگارنگ و نزد روانشناسان خبره ميجويند و در انتها درميابند كه همان لبخند يا نگاه مثبت به زندگيست كه سرنوشت برندگان عرصه حيات را از بازندگان متمايز ميكند. تنها کسانی که شرایطی استثنایی مثل جبهه های جنگهای مسلحانه را تجربه کرده اند میدانند که معنای خوشبختی و آرامش تا چه اندازه بستگی به موقعیت افراد دارد: یکی آرامش را تنها در قایق شخصی اش میان دریا تجربه میکند و برای دیگری تنها یک ساعت خواب در سنگر بدون صدای گلوله و خمپاره آرامش بخش است.</p>
<p>ولی آیا سایر احساسات، اهداف، خواست ها و آرزوهای انسان هم تا همین اندازه متغیّر شرایط مکانی و زمانیست؟ به نظر میرسد آنچه که مورد توافق همگان باشد اینست که انسان تغییر میکند. خلقیاتش، باورهایش، ارزش هایش و اهدافش در مسیر زمان دستخوش تحولات زیادی میشود. حقیقت را در هر دوره متفاوت میبیند و صلاح کارش را در ورطه ای جدید میجوید. این به خودی خود بد نیست، ولی آیا راهی هست که از آن طریق بتوان از گمگشته گی بشر کم کرد و آنچه را که قرار است سالها بعد بفهمد امروز به او نشان داد؟ چطور میتوان قابلیت هایش را به او نمایاند تا سال ها در مسیری اشتباه به خود آزاری و دیگر آزاری مشغول نشود؟ تا بخاطر «گِل های بُعد» از «گُلهای قُرب» محروم نگردد؟</p>
<p>سوالات سختیست. فیلمِ مستندِ «داستان دو سرباز» چه حرف تازه ای در این زمینه ها دارد و چه کمکی میکند؟</p>
<p>دنیای ما در کنار مشکلات بسیار دیگری که دارد، مبتلا به درد سیاست است. سیاستی که مهمترین ابزارش لفّاظی  سیاستمدار و ماده خامش احساسات مردم است. سیاستی که میتواند تمام ارزشهای ملتی را زیرو زبر کند. سیاستی که میتواند نورستگان سرزمینی را طعمه جاه طلبی های بی پایان سیاستمداران کند. براي درد آشنايي كه به دنبال نوشدارويي براي اين جهانِ دردمندِ مبتلا به سیاست زدگیست اما اين مستندِ تصويری گفتني های تازه ای دارد. گفتنی هایی که پیش از هر چیز به مخاطب کمک میکند تا خطرات بالقوه تعصباتش را ببیند.</p>
<p>فیلم همانطور که ازنامش می آید، داستان دو سرباز را روایت میکند، یکی ایرانی و یکی عراقی که هردو در طول جنگ هشت ساله ایران و عراق در خطوط مقدم جبهه برای کشورشان جنگیده اند. دو سرباز که دست روزگار در سالهای پس از جنگ آنها را در مجاورت یکدیگر در شهری واقع در بخش دیگری از این کره خاکی سکنی میدهد: ونکوور، کانادا.</p>
<p>فیلم با روایت ماجرای زاهد، سرباز ایرانی، شروع میشود. او که در روزهای آخر جنگ اسیر میشود پس از بیست و هشت ماه به ایران باز میگردد، ولی پس از مدت کوتاهی خاک کشورش را ترک میکند و به کانادا پناهنده میشود، اما کابوس سال های جنگ و اسارت فرصت یک زندگی عادی را از او گرفته است و او را تا مرز خودکشی پیش میبرد. خوشبختانه یک مرکز مشاوره روانی به موقع به کمک او می آید و برای بازگشت به آرامش او را یاری میکند.</p>
<p>در سوی دیگر داستان نجا قرار گرفته؛ سربازی عراقی که هفده سال از جوانیش خرج جنگ برای کشوری شده که او ترجیح داده آنرا ترک کند. حکایت او نیز دست کمی از حکایت زاهد ندارد: وقتی پس از توافق آتش بس بین دو کشور آزاد شده و راهی عراق میشود تا به آرامش حقیقی در وطنش دست یابد در همان بدو ورود این رویا را نقش بر آب میبیند: نیروهای امنیتی صدام با کتک از او پذیرایی میکنند و او را بخاطر زنده ماندن و پذیرفتنِ ننگ اسارت خائن میخوانند. وقتی از پیدا کردن پسرش ناامید میشود، زنش را همسر مردی دیگر و خودش را مظنون نیروهای امنیتی وطنش میابد او نیز میفهمد که یافتن مسیر یک زندگی عادی پس از هفده سال جنگ خود نبردی دیگر است. او نیز خود را ناتوان از رویارویی با اینهمه درد میابد و ابتدا تصمیم خودکشی میگیرد و در نهایت همزمان با زاهد به ونکوور کانادا مهاجرت میکند، و او نیز برای استفاده از خدمات روان درمانی به همان مرکز مشاوره پناه میبرد.</p>
<p>فیلم با نمایش فیلم ها و سرود های حماسی جنگ، آژیرهای خطر و عکس های بعضاً دلخراش بیننده را به فضای سال های جنگ میبرد، فضایی که برای کسانی که آن سالها را بیاد دارند بسیار آشنا و بعضاً یاد آور دلهره ها و کابوس های بی انتهاست. داستان زمانی به اوج خود میرسد که فیلم از آشنایی و رفاقت این دو سرباز قدیمی میگوید، ولی نقطه عطف ماجرا زمانیست که بیننده درمیابد که زاهد و نجا حدود بیست و هشت سال پیش در خرمشهر و در قلب عمیات آزادسازی این شهر با یکدیگر روبرو شده بودند، زمانی که زاهد نجاتبخش جان نجا میشود. قسمتی که به روایت این ماجرا از زبان نجا و زاهد میپردازد تأثیر گذار ترین بخش فیلم است. حال زاهد و نجا در ونکوور کانادا بهترین دوستان یکدیگرند، و اینبار دست سرنوشت نجا را برای نجات زاهد از چنگال بحران های روانی میفرستد.</p>
<p>فیلمِ داستانِ دو سرباز ماجرایی استثنایی را روایت میکند: اینکه دو سرباز که روزی دشمن یکدیگر بودند پس از سالها در گوشه دیگری از دنیا بهترین دوستان یکدیگر شوند چیزی نیست که هر روز اتفاق بیفتد. زاهد به سادگی میتوانست نجا را مثل ده ها سرباز دیگرِ دشمن که چیزی بجز اعضای ارتش بعث عراق نبودند کشته باشد و بدون اینکه به عقب نگاه کند از صحنه بگذرد. میتوانست صاحب رتبه ای در نیروهای مسلح ایران بشود و به رشادت هایش در راه دفاع از میهن ببالد. ولی روزگار سرنوشت دیگری برایش رقم زد که حاصل آن برای ما تماشاگرانِ این نمایش غریب بسیار پر معناست. این واقعیت که یکی از آن سربازان بی نام و نشان عراقی امروز بهترین دوست زاهد است ماجرای تأمل برانگیزیست که سوالات بسیاری در برابر  ديدگان تماشاگر تيزبين ميگذارد؛ سوالاتی  که ممکن است در مسیر رویدادها و اخبار عادی زندگی روزمره هرگز به ذهن او خطور نکنند. سوالاتي از اين قبيل كه دشمن حقيقي ما كيست؟ كسي كه تفنگ ما بسويش نشانه رفته يا كسي كه تفنگ به دست ما داده؟ كسي كه تفنگ به دست ما داده يا كسي كه با ايجاد وحشت از همنوع تفنگ را به ما فروخته؟ بهترين راه دفاع از وطن چيست، كشتن كسي كه نميشناسيم يا خدمت به كسي كه ميشناسيم؟ چگونه روزی بدترين دشمن ما بهترين دوست ما ميشود؟ از كجا ميدانيم زماني كه كسي را كه بدترين دشمن خود ميپنداريم از بين ميبريم بهترين دوست خود را با دست خود نابود نكرده ايم؟ آیا هر انساني—حتی كسي كه بدترين دشمنش ميپنداريم—قابلیت اينكه روزی بهترين دوست ما بشود را ندارد؟ اگر اين حقيقت را امروز بدانيم رفتارمان با آنان كه دشمن ميپنداريم چه تغییری خواهد کرد؟</p>
<p>و در ورای تمام این سوالات پرسش اصلی ما همچنان بی پاسخ میماند: شادکامی و آرامش فردای ما تا چه اندازه در گرو انتخاب امروز ماست؟</p>
<p>باشد که روایت زاهد و نجا بما بیاموزد که حتی اگر توان خاتمه جنگ ها و دشمنی های بی دلیل حاکم بر این جهان را نداریم، میتوانیم حداقل مهره های متفاوتی باشیم که فرصت نجات غریبی را از دست نمیدهد و شانس شادکامی خود و دیگران را در آینده از بین نمیبرد.</p>
<p>1)</p>
<p><a href="http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2009/02/000000_ptv_documentaries.shtml">http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2009/02/000000_ptv_documentaries.shtml</a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/booyegolzar.wordpress.com/52/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/booyegolzar.wordpress.com/52/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/booyegolzar.wordpress.com/52/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/booyegolzar.wordpress.com/52/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/booyegolzar.wordpress.com/52/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/booyegolzar.wordpress.com/52/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/booyegolzar.wordpress.com/52/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/booyegolzar.wordpress.com/52/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/booyegolzar.wordpress.com/52/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/booyegolzar.wordpress.com/52/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/booyegolzar.wordpress.com/52/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/booyegolzar.wordpress.com/52/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/booyegolzar.wordpress.com/52/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/booyegolzar.wordpress.com/52/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=52&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/12/03/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%9b-%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%db%8c%d9%84%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8484659cf74a8cab9fc506f4e663e672?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">booyegolzar</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Saddest things in life</title>
		<link>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/11/24/saddest-things-in-life/</link>
		<comments>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/11/24/saddest-things-in-life/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 25 Nov 2010 01:15:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>booyegolzar</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://booyegolzar.wordpress.com/?p=49</guid>
		<description><![CDATA[Missing the one you try not to miss more more Hurting the one you like the most most Forgetting memories you want to remember less less Remembering moments you want to forget the most most &#160;<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=49&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align:left;">Missing the one you try not to miss more more</h3>
<h3 style="text-align:left;">Hurting the one you like the most most</h3>
<h3 style="text-align:left;">Forgetting memories you want to remember less less</h3>
<h3 style="text-align:left;">Remembering moments you want to forget the most most</h3>
<p style="text-align:left;">&nbsp;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/booyegolzar.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/booyegolzar.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/booyegolzar.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/booyegolzar.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/booyegolzar.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/booyegolzar.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/booyegolzar.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/booyegolzar.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/booyegolzar.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/booyegolzar.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/booyegolzar.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/booyegolzar.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/booyegolzar.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/booyegolzar.wordpress.com/49/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=49&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/11/24/saddest-things-in-life/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8484659cf74a8cab9fc506f4e663e672?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">booyegolzar</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بهاییان چگونه به آزادی ایران کمک میکنند؟</title>
		<link>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/10/24/%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%86/</link>
		<comments>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/10/24/%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 24 Oct 2010 21:26:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>booyegolzar</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://booyegolzar.wordpress.com/?p=46</guid>
		<description><![CDATA[دوست عزیزی در واکنش به پیام دوم تیرماه مرکز جهانی بهایی در ارتباط با حوادث اخیر ایران، نظر زیر را در این بلاگ ابراز کرده بودند: &#160; این مسخره‌ترین چیزی است که می‌توان متصور شد. اگر بهائیان در جنبش آزادیخواهی مردم ایران هیچ شرکتی نداشته باشند و خود را از امور سیاسی دور نگاه دارند فردا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=46&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوست عزیزی در واکنش به <a href="http://tarheeno.blogspot.com/2009/06/blog-post_26.html">پیام دوم تیرماه مرکز جهانی بهایی</a><a href="http://tarheeno.blogspot.com/2009/06/blog-post_26.html"> </a>در ارتباط با حوادث اخیر ایران، نظر زیر را در این بلاگ ابراز کرده بودند:</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><em>این مسخره‌ترین چیزی است که می‌توان متصور شد. اگر بهائیان در جنبش آزادیخواهی مردم ایران هیچ شرکتی نداشته باشند و خود را از امور سیاسی دور نگاه دارند فردا که در ایران اوضاع تغییر کرد نمی‌‌توانند توقع داشته باشند که از حقوق برابر شهروندی برخوردار باشند. حزن و اندوه فراوان بدون عمل به چه درد مردم ایران که فوج فوج کشته و دستگیر میشودند دارد؟ چگونه ایران قرار است مرکز نور شود اگر همه ایرانیها بهائی و غیر بهائی برای آزادی و عدالت و دمکراسی تلاش نکنند ؟</em><em> </em></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>بد ندیدم که پاسخ به این دوست عزیز را با دیگر عزیزانی که ممکن است ابهامات مشابهی در ذهن داشته باشند نیز در میان بگذارم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>دوست عزیز ناشناس؛</p>
<p>نوع مشارکت بهاییان در جنبش آزادیخواهی ایران برای بسیاری از هموطنان که با آموزه ها و فعالیت های بهاییان آشنایی ندارند غالباً مبهم و نامأنوس است. البته جنبش آزادیخواهی مردم ایران پس از انتخابات اخیر آغاز نشده که با اندازه گیری مشارکت بهاییان در راه پیمایی ها و اعتراضات بخواهیم میزان همراهی آنان را با این جنبش بسنجیم. این جنبش زمانی آغاز شد که سید علی محمد باب ندای ترک تقالید و تعصبات سر داد و ایرانیان را به تکیه بر عقل و فکر خویش و جستجوی مستقل حقیقت فراخواند. زمانی که طاهره قرة العین جانش را بر سر احقاق حقوق زنان گذاشت و زمانی که بهاء الله به پیشوا و منادی راستین تحمل و مدارا و وحدت در کثرت تبدیل شد. بهاییان از همان زمان که بخاطر اعتقاد به این آموزه ها و تلاش برای گردآوری ابناء بشر زیر چتر انسانیت و تحقق جدایی دین از سیاست سینه به گلوله سپردند و سر به دار شدند منادی آزادی ایران و ایرانی بودند. اگر جنبش آزادیخواهی مردم ایران برای شما دوست ارجمند پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری شروع شده، برای بهاییان داستانی صد و شصت ساله است. ولی بهاییان در این مسیر هیچگاه ایرانیان را بخاطر سکوت در برابر &#8221; فوج فوج کشته و دستگیر&#8221; شدنشان به سیاق شما تهدید نکردند که: &#8221; فردا که در ایران اوضاع تغییر کرد نمی‌‌توانند توقع داشته باشند که از حقوق برابر شهروندی برخوردار باشند&#8221;. اگر بهاییان ظلم و شکنجه و تبعیض را به جان خریدند و از عقایدشان عقب ننشستند به خاطر عشق به شما دوست ناشناس و دیگر هموطنان آشنا و ناشناس بوده، نه به نیت سهم خواهی و منافع احتمالی آینده. شما در هیچکدام از پیام های بیت العدل چیزی جز تکرار ترجیع بند &#8220;خدمت به وطن&#8221; و &#8220;همیاری با هموطن&#8221; و استقامت و دعا نمی بینید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>دوست عزیز ناشناس؛</p>
<p>اگر در فردای ایران که به قول شما &#8220;اوضاع تغییر کرد&#8221; باز هم بنا باشد که عده ای بر اساس تصورشان از میزان مشارکت گروه ها به آنها سهم بدهند و هر که را که بخواهند محروم کنند مطمئن باشید که اوضاع چندان تغییر نکرده و ایران ما فرق زیادی با آنچه امروز هست نخواهد داشت. ایران فقط زمانی تغییر خواهد کرد که ایرانیان بیاموزند بر اساس احساسات لحظه ای و فضایِ تندِ زود گذر تصمیم نگیرند و قضاوت نکنند. اینگونه نباشد که سی سال نسبت به ظلم به هموطن شان بی اعتنا باشند ولی به طرفة العینی مسحور عظمت موجِ برخاسته شوند و چشم بر فداکاریها و پایداریهای کسانی که در این سی سال برای آزادی ایران آهسته و پیوسته قدم برداشتند ببندند. دیر آمده، زود نخواهند بروند و تا چند راهپیمایی و تظاهرات را دیدند به دنبال خط و مرز کشیدن و تهدید کردن نباشند. از هیچکس بت نسازند که بعد سرخورده شوند. با کسی بی دلیل دشمنی نکنند که بعد خجل باشند. قانون را فصل الخطاب بدانند و حتی خودشان را مستثنی نکنند. از تاریخ درس بگیرند و نگذارند که امواج خروشان اعتراضات مردمی آنان را به ورطه اشتباهات گذشته بیندازد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>با آرزوی موفقیت برای شما دوست خوب و تمام هموطنان آزادیخواهم</p>
<p>&nbsp;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/booyegolzar.wordpress.com/46/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/booyegolzar.wordpress.com/46/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/booyegolzar.wordpress.com/46/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/booyegolzar.wordpress.com/46/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/booyegolzar.wordpress.com/46/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/booyegolzar.wordpress.com/46/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/booyegolzar.wordpress.com/46/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/booyegolzar.wordpress.com/46/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/booyegolzar.wordpress.com/46/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/booyegolzar.wordpress.com/46/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/booyegolzar.wordpress.com/46/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/booyegolzar.wordpress.com/46/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/booyegolzar.wordpress.com/46/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/booyegolzar.wordpress.com/46/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=46&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/10/24/%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8484659cf74a8cab9fc506f4e663e672?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">booyegolzar</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سوزنی برای خانم صدر</title>
		<link>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/10/02/%d8%b3%d9%88%d8%b2%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%b5%d8%af%d8%b1/</link>
		<comments>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/10/02/%d8%b3%d9%88%d8%b2%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%b5%d8%af%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 02 Oct 2010 18:55:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>booyegolzar</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://booyegolzar.wordpress.com/?p=42</guid>
		<description><![CDATA[باز هم برنامه پرگار و باز هم خانم شادی صدر (1). پیش از اینکه این نوشته را بنگارم از خودم پرسیدم که چرا هر دو نقد من درباره برنامه پرگار از تلویزیون بی بی سی مربوط به خانم صدر است. من پاسخم را دریافتم؛ امیدوارم که خواننده این سطور نیز پس از پایان این مقاله [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=42&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>باز هم برنامه پرگار و باز هم خانم شادی صدر (1). پیش از اینکه این نوشته را بنگارم از خودم پرسیدم که چرا هر دو نقد من درباره برنامه پرگار از تلویزیون بی بی سی مربوط به خانم صدر است. من پاسخم را دریافتم؛ امیدوارم که خواننده این سطور نیز پس از پایان این مقاله آنرا دریابد.</p>
<p>خانم صدر مقاله ای نوشته با عنوان «چه فرقی است بین امام جمعه تهران و سایر مردان ایرانی؟» (2) که دستاویزی شده برای میزگرد تلویزیونی پرگار. در این برنامه او از مقاله اش دربرابر نقد حسین باقر زاده و سوالات دو مهمان دیگر دفاع میکند و مواضعش را تشریح میکند. خانم صدر در مقاله اش میگوید که نمیتوان «در ایران پسری تازه به سن بلوغ رسیده بود و بزرگ و بالغ شد، بی آنکه به زنان متلک گفت»، و از این رو تمام مردان ایرانی—و نه فقط متحجران مذهبی—در ظلم به زنان شریک هستند، و کسانی که به سخنان حجت‌الاسلام صدیقی امام جمعه طهران (3) ایراد میگیرند باید اصلاح را از خودشان شروع کنند. آن بخش از سخنان خانم صدر که در آن همه به دیدن معایب خودشان تشویق میشوند و دمکراسی در گرو شروع از خود تصویر میشود حرف حساب است و جواب ندارد.</p>
<p>مشکل از آنجا آغاز میشود که پسر نوجوان ایرانی برای پدیده متلک گویی متهم میشود. واقعیت اینست که متلک گویی—بنا به شهادت خود خانم صدر—پدیده ای همه گیر در میان نوجوانان ایرانیست و با عرض معذرت از ایشان تنها به پسران هم محدود نمیشود. ولی اگر بخواهیم دختران متلک گو را در این مورد خاص کنار بگذاریم و تنها به پسران بپردازیم باز هم متهم کردن پسران چیزی جز سطحی نگری ای عقده گشایانه نخواهد بود. اگر پدیده ای تا این اندازه همه گیر باشد که تقریباً تمامی مردان ایرانی در دوران بلوغ به آن مبتلا باشند ریشه یابیش دقتِ نظر و عمق نگری بسیار بیشتری میطلبد و اتهام زنی های پرخاشگرانه جز عکس العمل های احساسی و تدافعی در پی نخواهد داشت. جستجویی کوتاه در اینترنت نشان میدهد که اکثر مردان بلافاصله صف خود را از متلک گویان جدا کرده و از آنان تبری میجویند و وجود مردانی مثل خود را دلیلی بر بطلان ادعای خانم صدر میشمرند. ولی واقعیت اینست که تبری جستن از پدیده ای که بقول خانم صدر قاطبه پسران نوجوان ایرانی را مبتلا کرده ضرورتی ندارد و قبول متلک گویی در گذشته نباید مایه سرافکندگی کسی باشد. مسأله اینجاست که عوامل اجتماعی بسیاری دست به دست هم میدهند تا به پسر نوجوان متلک گویی را بیاموزند، و محکوم کردن خود پسران برای این مشکل سطحی ترین راه حل است. هستند کسانی که دخترخانم ها را نیز در این میان بی تقصیر نمیدانند و بدون تشویق های مستقیم و غیر مستقیم آنان شیوع این پدیده را غیرممکن میابند. خود من دخترخانم هایی را دیده ام که وفور دریافت متلک در خیابان را گواهی بر جذابیت و زیبایی خود قلمداد میکنند و به آن میبالند. واضح است که صاحب چنین تفکری مشتری توجه پسران است و چه با نحوه پوشش و چه با نوع رفتار آنان را به متلک گویی تشویق میکند.</p>
<p>نکته  اینجاست که اینکه ما بخواهیم روزی خیابان های کشورمان مثل کشورهای غربی از پدیده متلک گویی پاک شود چیز خوبیست ولی نمیتوان در جامعه ای که همه چیزش ایرانیست  تنها در یک مورد خاص با استاندارد های غربی قضاوت کرد و پیش زمینه های فرهنگی و اجتماعی آنرا نادیده گرفت. پسر نوجوان ایرانی که اجتماع تفریحی بجز خیابان گردی و تماشای جنس مخالف برایش مهیا نکرده مستحق سوزن خانم صدر نیست. کسی که مستحق سوزن است روشنفکر و فعال اجتماعی ماست که با تمرکز بر علامت بیماری، اذهان مردم را از توجه به خود بیماری منحرف میکند و اتهام زنی های جدل آفرین را بجای ریشه یابی منطقی می نشاند. مستحق سوزن   دستگاه های عریض و طویل فرهنگی و آموزشی ما هستند که با این همه سرمایه و امکانات در ارائه الگویی مناسب برای رشد به پسربچه ها کوتاهی کرده اند. برای نوجوانی که در جامعه ای متلک گو و در میان دوستانی متلک گو بزرگ میشود یافتن مسیری دیگر برای بلوغ بسیار مشکل است. این وظیفه اجتماع، بخصوص روشنفکران و فرهیختگان است که با جایگزینی الگوهای صحیح بلوغ، گزینه های بهتری از متلک گویی در برابر نوجوانان بگذارند و آنها را در یافتن مسیرِ صحیحِ رشد یاری دهند. در جوامع پیشرفته تعریف الگوی صحیح بلوغ برای نوجوانان وظیفه اندیشمندان و حاکمیت است و برعکسِ ایران آنان نوجوانان معصوم و نورسته را بخاطر فقدان این الگو محاکمه نمیکنند، بلکه به نقش تعیین کننده خود در این مسیر واقفند و به آن عمل میکنند.</p>
<p>واقعیت اینست که زمانی که اجتماع تمام فعالیت های فرهنگی و اجتماعی پسران و دختران را از کودکی جدا میکند و محیطی سالم برای همکاری آنها در کنار هم مهیا نمیکند تنها چبزی که آنها در دوران بلوغ در یکدیگر میبینند جنسیت است.  وقتی پسربچه ای از کودکی دختری بجز خواهرش نمیبیند در دوران بلوغ هر شخص مؤنثی پیش از هر چیز برایش صرفاً موجودی با جذابیت جنسی خواهد بود. بنابراین اگر فعالان حقوق زن براستی خواهان ریشه کن شدن پدیده متلک گویی هستند بهتر است بجای متهم کردن پسران نوجوان بفکر مهیا کردن زمینه فرهنگی مناسبی باشند که در بستر آن پسران و دختران بتوانند فعالیتهای اجتماعی مختلف را در محیطی سالم از کودکی در کنار یکدیگر انجام دهند و با رشد در کنار یکدیگر بیاموزند که جنس مخالف تنها هویتی جنسیتی ندارد بلکه مجموعه ایست یگانه از تفکرات و استعدادها و توانایی های منحصر بفرد که لایق احترام است نه متلک.</p>
<p>با اینکه من خانم صدر را بانویی باهوش و سخنور میبینم، روشی که برای احقاق حقوق زنان ایران برگزیده اند را کارآمد نمیابم. در بخشی از برنامه پرگار خانم صدر صراحتاً مردان را به شکنجه گران مانند کردند که باید مجازات شوند. اولاً با توجه به اینکه در جامعه ایران هنوز مردان صاحب قدرتند، ایشان با تکیه بر کدام پشتوانه فرهنگی و اجتماعی و اختیار کدام اهرم قدرت خواهان مجازات آنان میشوند؟ ثانیاً، این نوع نگاه اصولاً بهیچ روی شایسته شخصی با توانایی های خانم صدر نیست و از ایشان چهره بانویی عقده ای تصویر میکند. کسی منکر این نیست که مردان زیادی در طول تاریخ به زنان ظلم کرده اند، ولی همانطور که آقای باقرزاده هم در طول برنامه اشاره کردند مادرشوهر های زیادی هم بوده اند که عروسانشان را عذاب داده اند؛ آیا  خانم صدر قصد دارند که عروسان را هم بر علیه مادرشوهران متحد کنند و از آنان انتقام بکشند؟! براستی آینده ای که خانم صدر برای تحققش تلاش میکنند چه نمایی دارد؟! ایده مجازات تمام مردان بخاطر ظلم برخی از آنان با کدامیک از موازین دمکراسی همخوانی دارد و چه نوع تعاملی بین زن و مرد را ترویج میکند؟ خانم صدر با برانگیختن زنان بر علیه مردان به دنبال چه هستند؟ آیا تصور نمیکنند که با ایجاد یک آگاهی کاذب در ناخودآگاه زنان نه تنها به رابطه شان با شوهرانشان ضربه میزنند بلکه مردان را هم از آزادی دادن به زنان میترسانند؟ حقیقتاً تفاوت نوع فکر خانم صدر با سیاستمدارانی که بخاطر اشتباه معدودی، نسل کشی به راه میندازند چیست؟ آیا القاء مطالبی مثل اینکه حتی مردانی که مدافع حقوق زنان هستند هم به اندازه امام جمعه طهران صداقت ندارند به انزوای خانم صدر نخواهد انجامید و مدافعان حقوق زنان را از ایشان رنجیده نخواهد کرد؟ چگونه از مردانی «که در صف آزاردهندگان جنسی جای نمیگیرند» انتظار دارند که صف خود را جدا کنند زمانی که خودشان آنها را به دورویی متهم میکنند؟ و آیا سخنان تند اینچنینی به یارگیری برای احقاق سریعتر و قویتر حقوق زنان کمک خواهد کرد یا اینکه دوستان را پراکنده کرده و به ضرر زنان ایرانی تمام میشود؟</p>
<p>ایشان در برنامه پرگار از فروکاستن آزار جنسی به متلک گویی شکایت میکنند در حالی که خود ایشان بخش اعظم مقاله شان را به همین موضوع اختصاص داده اند. ایشان همچنین از ناسزاهایی که بار جنسی دارند شکایت میکنند که چرا بر فاعلیت مرد در آزار جنسی تأکید دارند! اولاً اینگونه ناسزاها مختص ایران نیست و در غرب هم وجود دارد. ثانیاً اگر دلمشغولی خانم صدر بعنوان یک فعال برجسته حقوق زن نابرابری فحش های رایج است ایشان میتوانند ابتکار عمل را بدست بگیرند و فحشهایی که بر فاعلیت زنان در آزار جنسی تأکید میکنند ابداع کنند و رواج دهند!</p>
<p>به امید اینکه فعالان حقوق زنان احقاق حقوق خانم های ایرانی را از مسیر دشمنی کور با مردان و «جنگ قدرت» با آنان دنبال نکنند و اهدافشان را به مسائلی سطحی نزول ندهند.</p>
<p>مآخذ</p>
<p>1)</p>
<p><a href="http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2010/02/000000_ptv_pargar.shtml">http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2010/02/000000_ptv_pargar.shtml</a></p>
<p>2)</p>
<p><a href="http://www.mardomak.org/news/Shadi_Sadr_On_Boobquake/">http://www.mardomak.org/news/Shadi_Sadr_On_Boobquake/</a></p>
<p>3)</p>
<p><a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8901270510">http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8901270510</a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/booyegolzar.wordpress.com/42/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/booyegolzar.wordpress.com/42/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/booyegolzar.wordpress.com/42/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/booyegolzar.wordpress.com/42/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/booyegolzar.wordpress.com/42/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/booyegolzar.wordpress.com/42/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/booyegolzar.wordpress.com/42/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/booyegolzar.wordpress.com/42/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/booyegolzar.wordpress.com/42/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/booyegolzar.wordpress.com/42/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/booyegolzar.wordpress.com/42/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/booyegolzar.wordpress.com/42/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/booyegolzar.wordpress.com/42/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/booyegolzar.wordpress.com/42/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=42&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/10/02/%d8%b3%d9%88%d8%b2%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%b5%d8%af%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8484659cf74a8cab9fc506f4e663e672?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">booyegolzar</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ساختارشکنی در طنز فارسی (یا راز موفقیت پارازیت)</title>
		<link>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/09/07/%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d8%a8%d9%88%d8%a8-%d9%85%d8%a7-%db%8c%d8%a7-%d8%b1%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%88%d9%81%d9%82%db%8c%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%b2%db%8c%d8%aa/</link>
		<comments>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/09/07/%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d8%a8%d9%88%d8%a8-%d9%85%d8%a7-%db%8c%d8%a7-%d8%b1%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%88%d9%81%d9%82%db%8c%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%b2%db%8c%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Sep 2010 14:02:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>booyegolzar</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://booyegolzar.wordpress.com/?p=38</guid>
		<description><![CDATA[سلیقه طنز ما ایرانی ها در سال های پس از انقلاب خیلی متحول شده. حالا شاید باورش سخت باشد که زمانی یک هفته تمام منتظر می نشستیم تا ماجراهای کارمند کوچولو را از برنامه صبح جمعه با شما بشنویم. سالها گذشت تا اینکه مهران مدیری و دوستانش مزه شیرین طنزی متفاوت را به ما چشاندند. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=38&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلیقه طنز ما ایرانی ها در سال های پس از انقلاب خیلی متحول شده. حالا شاید باورش سخت باشد که زمانی یک هفته تمام منتظر می نشستیم تا ماجراهای کارمند کوچولو را از برنامه صبح جمعه با شما بشنویم. سالها گذشت تا اینکه مهران مدیری و دوستانش مزه شیرین طنزی متفاوت را به ما چشاندند. در کمال ناباوری تکرار تکیه کلام های شخصیت های محبوب شان را در خودمان و دیگران دیدیم؛ تو گویی که با هر سریال طنزشان روح  شخصیت جدیدی در کالبد ما حلول میکرد و جای فرد قبلی را میگرفت.</p>
<p>مهران مدیری در کنار تولید برنامه های طنزی که جنبه انتقادی چندانی نداشتند شخصیت های زیادی را نیز با طنز هنرمندانه اش نقد کرد، ولی محدودیت های داخل کشور هیچگاه اجازه عبور از خطوط قرمز را به این نابغه طنز ایران نداد. سالها گذشت و همچنان جای یک برنامه طنز اجتماعی-سیاسی  که هم خطوط قرمز را درنوردد و هم به دام لودگی نیفتد خالی بود، تا اینکه نوبت به کامبیز حسینی و سامان اربابی رسید.</p>
<p>برخی معتقدند که برنامه پارازیت تقلیدی از برخی شوهای تلویزیونی آمریکاییست. این نکته حتی اگر حقیقت هم داشته باشد نه تنها هیچ ایرادی ندارد بلکه باید به تهیه کنندگان این برنامه بخاطر استفاده موفقیت آمیز از قالب های طنز غربی برای ارائه سوژه های اجتماعی-سیاسی ایران تبریک گفت.</p>
<p>برنامه پارازیت چند خصوصیت منحصر بفرد دارد که در موفقیت آن سهم دارند. یکی ادیت هنرمندانه—و البته پرزحمت و وقت گیر—آن است. دیگری تبحر کامبیز حسینی در انتقال کامل حسِ طنزِ شوخی هایِ برنامه است. توانایی او در استفاده درست از اعضای چهره و بدن برای تلقین طنز مورد نظر به واقع کم نظیر است. نکته دیگر نوع شوخی های برنامه است که در برخی موارد حقیقتاً متبحرانه نوشته شده اند. حتی شوخی های تلخی که با سخنان برخی شخصیت ها میشود نیز گاهی بهترین عکس العمل ممکن به نظر میرسند. نکته دیگر شخصیت جالب سامان اربابیست. من شخصیتی شبیه به سامان را در هیچکدام از برنامه های تلویزیونی فارسی بخاطر ندارم. با تمام گشایشی که در افکار و نگرش جامعه ایرانی بوجود آمده و آستانه تحمل را در فرهنگ ما بالا برده هنوز هم حتی بسیاری از آزاداندیش ترین ایرانیان هم با جوانی با سر و شکل سامان مشکل دارند و ممکن است از اینکه کسی مثل او الگوی فرزندانشان بشود راضی نباشند. ولی او چنان خوب در قالب برنامه جا می افتد که تصور پارازیت بدون او تقریباً غیرممکن است. شاید انتخاب آرایشی رسمی تر و «ایرانی پسند تر» برای شخصیت او دغدغه تهیه کنندگان این برنامه بوده باشد، ولی گمان من اینست که استفاده از سامان اربابی با همین نوع پوشش و آرایش به دو دلیل بهترین گزینه بوده است. اول اینکه زبان غیر رسمی و نامتعارف برنامه (نامتعارف حداقل برای ما ایرانی ها) شخصیت هایی غیرمتعارف را نیز میطلبد. دوم—و مهمتر—اینکه ما ایرانی ها شدیداً نیازمند شخصیت های جذابی هستیم که طبق معمول اطو کشیده نباشند. یکی باید ما را از قالب خشکِ کت و شلواریمان بیرون بیاورد و کراوات محکمی را که دارد فرهنگ ما را خفه میکند کمی شل کند. سامان اینکار را خوب انجام میدهد.</p>
<p>یادم می آید که در یکی از برنامه ها کامبیز پس از شوخی با مایلی کهن به سامان گفت «تو هم معتادی». پیش خودم گفتم اگر سامان واقعاً معتاد باشد فکر میکنم یکی از محبوب ترین معتاد های ایران است. خیلی محبوب تر از واعظانی که این جلوه در محراب و منبر میکنند ولی برای آن کار دیگر حتی منتظر خلوت هم نمیشوند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/booyegolzar.wordpress.com/38/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/booyegolzar.wordpress.com/38/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/booyegolzar.wordpress.com/38/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/booyegolzar.wordpress.com/38/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/booyegolzar.wordpress.com/38/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/booyegolzar.wordpress.com/38/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/booyegolzar.wordpress.com/38/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/booyegolzar.wordpress.com/38/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/booyegolzar.wordpress.com/38/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/booyegolzar.wordpress.com/38/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/booyegolzar.wordpress.com/38/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/booyegolzar.wordpress.com/38/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/booyegolzar.wordpress.com/38/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/booyegolzar.wordpress.com/38/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=38&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/09/07/%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d8%a8%d9%88%d8%a8-%d9%85%d8%a7-%db%8c%d8%a7-%d8%b1%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%88%d9%81%d9%82%db%8c%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%b2%db%8c%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8484659cf74a8cab9fc506f4e663e672?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">booyegolzar</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>زهر مکرّر</title>
		<link>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/07/28/%d8%b2%d9%87%d8%b1-%d9%85%da%a9%d8%b1%d9%91%d8%b1/</link>
		<comments>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/07/28/%d8%b2%d9%87%d8%b1-%d9%85%da%a9%d8%b1%d9%91%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Jul 2010 04:08:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>booyegolzar</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://booyegolzar.wordpress.com/?p=13</guid>
		<description><![CDATA[فریاد میکشم؛ فریاد. فریاد جگرخراش. آنقدر که خراش جگر درد سینهِ بی کینهِ کیوش را بیادم آورد. آنقدر که رنج شادی را بفهمم. آنقدر که از حال بروم. میخواهم بیهوش باشم. در عالم هوشیاری پاسخی نمی یابم. این چه حکمتیست که تحت فرمانش دروغگویان و نابکاران میمانند و کیوش ها و شادی ها میروند؟ اگر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=13&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://booyegolzar.files.wordpress.com/2010/07/dsc02487.jpg"><img src="http://booyegolzar.files.wordpress.com/2010/07/dsc02487.jpg?w=300&#038;h=225" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>فریاد میکشم؛ فریاد. فریاد جگرخراش. آنقدر که خراش جگر درد سینهِ بی کینهِ کیوش را بیادم آورد. آنقدر که رنج شادی را بفهمم. آنقدر که از حال بروم.</p>
<p><a href="http://booyegolzar.files.wordpress.com/2010/07/shahin_kioush1.jpg"><img title="Shahin_Kioush" src="http://booyegolzar.files.wordpress.com/2010/07/shahin_kioush1.jpg?w=300&#038;h=221" alt="" width="300" height="221" /></a></p>
<p>میخواهم بیهوش باشم. در عالم هوشیاری پاسخی نمی یابم. این چه حکمتیست که تحت فرمانش دروغگویان و نابکاران میمانند و کیوش ها و شادی ها میروند؟ اگر کیوش نباشد به شرافتِ که بنازیم؟ انسانیتِ که را مثال بزنیم؟ که را نشان دهیم تا ثابت شود که در این دنیای سیاهکارِ سراسر تباهی هم میشود خوب بود؟ تکلیف جوانانی که الگویشان کیوش بود چه میشود؟ تکلیف انسان هایی که الگویشان کیوش بود چه میشود؟ تکلیف کسانی که از او درس اخلاق، تئوری موسیقی، نواختن سه تار و پیانو آموختند و می آموختند چه میشود؟ تکلیف آنان که روزشان با لبخند او روشن میشد چه میشود؟ دگر که را میشناسید که بتواند در پاسخ به این همه سختی کمرشکن لبخند بزند؟</p>
<p><img class="alignnone size-full wp-image-14" src="http://booyegolzar.files.wordpress.com/2010/07/kiush.jpg?w=490" alt=""   /></p>
<p>شادی را ندیده بودم. تنها چیزی که در موردش میتوانم بگویم اینست که پدرم از هیچکس به اندازه او تعریف نمیکرد، و اینکه صدایش از پشت تلفن آنقدر صمیمی و مهربان بود که گویی ترا سالهاست که میشناسد&#8230;</p>
<p>خسته ام از این زهر مکرّر. میروم بخوابم؛ شاید پاسخی بیابم اگر خواب به چشمم بیاید.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/booyegolzar.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/booyegolzar.wordpress.com/13/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/booyegolzar.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/booyegolzar.wordpress.com/13/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/booyegolzar.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/booyegolzar.wordpress.com/13/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/booyegolzar.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/booyegolzar.wordpress.com/13/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/booyegolzar.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/booyegolzar.wordpress.com/13/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/booyegolzar.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/booyegolzar.wordpress.com/13/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/booyegolzar.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/booyegolzar.wordpress.com/13/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=booyegolzar.wordpress.com&amp;blog=14880882&amp;post=13&amp;subd=booyegolzar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://booyegolzar.wordpress.com/2010/07/28/%d8%b2%d9%87%d8%b1-%d9%85%da%a9%d8%b1%d9%91%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8484659cf74a8cab9fc506f4e663e672?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">booyegolzar</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://booyegolzar.files.wordpress.com/2010/07/dsc02487.jpg?w=300" medium="image" />

		<media:content url="http://booyegolzar.files.wordpress.com/2010/07/shahin_kioush1.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Shahin_Kioush</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://booyegolzar.files.wordpress.com/2010/07/kiush.jpg" medium="image" />
	</item>
	</channel>
</rss>
