نقدِ کوتاهی بر فيلم باغبان اثر محسن مخملباف – به بهانه نخستين نمايش اين فيلم در ايالات متحده

براى توانِ نقّادىِ كسانى كه در سال هاىِ پس از انقلاب پيگيرِ جدىِ سينماىِ ايران بوده اند، محسن مخملباف هميشه يك چالشِ بزرگ بوده است: نقدِ تكنيكِ سينمايىِ او مهمتر است يا نقدِ سيلابِ انديشه هاىِ بديع و پيچيده اى كه از ظرفِ تك تكِ فيلم هايش سرريز ميكنند؟ يا نقدِ اين انديشه ها در مسيرِ تحولاتِ توقف ناپذيرِ ذهنِ او؟ يا نحوهِ بكارگيرىِ تكنيك هاى سينمايى براىِ بيانِ اين انديشه ها؟ اين نوشتار ميكوشد تا در كنارِ نقدِ آخرين اثرِ سينمايى مخملباف، باغبان، نگاهى گذرا به سيرِ تحولاتِ فكرىِ اين فيلمسازِ صاحبِ انديشه نيز بيندازد.

فيلم باغبان با نمايشِ ورودِ محسن مخملباف و پسرش میثم به باغ هاى بهايى در شهرِ حيفاى اسرائيل و تك گويى هايى كه بيننده را تا حدودى از ماجرا آگاه ميكند آغاز ميشود. روايتِ تصورىِ شعرگونهِ مخملباف از زيبايىِ باغ هاى بهايى با نگاهِ عارفانه/فلسفى او به اين زيبايى ممزوج ميشود. پسرش ميثم که اختلافاتِ مذهبی او را به تمامِ اديان بدبین کرده، ميكوشد تا مسحورِ جاذبه هايى كه ظاهرى و فريبنده می پندارد نشود. ایراداتِ او به ادیانِ سازمان یافته، از مجاورتِ بی دلیلِ اماکن مقدسه شان گرفته تا تعصباتی که ترویج کرده اند، انصافاً تا حد زیادی معقول و منطقی به نظر میرسند. مخملباف اما، زيبايى و هماهنگىِ متبلور در باغ های بهایی را چون استعاره اى از نيروىِ بالقوهِ آيينى صلح طلب مى بيند كه توانِ چيدمان و آرايش نوع بشر بشكلِ اين باغ زيبا را دارد. به زعمِ او، اگر در بطنِ اديان اين قدرت هست كه باعثِ فجيع ترين جنگ ها شود، حتماً اين توان هم هست كه بانىِ استوار ترينِ صلح ها گردد. او، چون يك شيدايىِ مسحور، رازِ اين صلح را در عشقِ باغبانى به گل هاىِ باغ ميجويد. فيلم، از زبانِ اين باغبان و ديگر خادمانِ داوطلبِ بهايى، بيننده را به زيبايى به اعماقِ روحِ تعاليمِ اين آيين مى برد.

مثل بيشترِ آثارِ مخملباف، باغبان نيز داراىِ استعاراتِ فراوانيست كه رمزگشايى اش به خودِ بيننده واگذار ميشود. مثلاً، با اينكه تشبيهِ قلبِ انسان به آينه شايد چيزِ جديدى نباشد، ولى روايتِ تصويرىِ مخملباف از اينكه هرچه در مقابلِ آينه قلبت بگيرى، چه زيبايى باغ باشد و چه وسعتِ دريا، قلبت همان را به تو و ديگران نشان ميدهد، قطعاً نمايشى زيبا و بديع است. اين استعاره شايد كليد معماىِ اصلى فيلم باشد: اگر آيينى، آينه قلب پيروانش را در برابر زيبايى هاى خلقت بگيرد، انعكاس اين آينه ها از خلقت و از يكديگر جز زيبايى نخواهد بود.
اما در انتهاىِ اين سلوكِ عارفانه با باغبانِ فيلم، مخملباف خود به باغبان تبدیل میشود، و در حرکتی نمادین دوربينش را ميكارد و به آن آب ميدهد تا از تكنولوژى در حرفه خود نيز، آنچه به زيبايى خلقت اضافه كند به بار آورد. و در پايانِ فيلم همراه با پسرش از همان راهى كه وارد باغ شده بودند خارج ميشود.
مخملباف در فيلمِ باغبان، روايتى عاشقانه از جلوه هاىِ چشم و گوش نواز را براىِ توصيفِ دل از پديده دين بكار ميگيرد، ولى نبوغ او آنجا جلوه ميكند كه بيننده، اين روايت عاشقانه را بطرز غريبى با عقل نيز سازگار ميابد. تنها اين سازگاريست كه موضعِ عقل گراىِ ميثم را، كه نگاهِ جوانِ امروزى را نمايندگى ميكند، كمرنگ مى سازد.

براى كسانى كه سيرِ تحولاتِ فكرىِ مخملباف را در آينه آثارش دنبال كرده اند، فيلم باغبان شبيه شكستنِ پيله توسطِ پروانه ايست كه دگرديسى اش كامل شده است. دگرديسى انديشه مخملباف طیف گسترده ای از تغییرات را شامل میشود که یک سویِ آن تفکرات افراطیِ اوایلِ انقلاب، و سوی دیگر آن نگاه صلح دوست و آرامش طلب به دنیا قرار دارد. آنچه در این میان تغییر نکرده انقلابی گری اوست، ولی تفاوت او با دیگر انقلابیون اینست که انقلابی گری برای مخملباف نه هدف، بلکه وسیله است، وسیله ای که آنرا برای شکستنِ تابو ها و صعودِ بی پروایش بسوی آرمان های متعالی تر بکار میگیرد. شاید از هیچکس بجز نوجوانی که با چاقو جسارتِ حمله به پلیس مسلح را داشت ساختِ چنین فیلمِ صریحی در تحسینِ آیین بهایی ساخته نبود، جسارت و شجاعتی که در عرصه سیاسی‪/‬اجتماعی کشورِ ما سخت کمیاب است.

 

متن بالا، با کمی تغییر، در اصل برای سایت گویا نوشته شده بوده و اینجا قابل دسترسیست.

 

غربی ها ضرب المثلی دارند که میگوید هر کسی پانزده دقیقه وقت برای خودنمایی و شهرت دارد (۱). اینکه افراد ترجیح میدهند از این پانزده دقیقه چگونه استفاده کنند به خودشان مربوط است. جولیان آسانژ تصمیم گرفت در پانزده دقیقه اش رابین هودِ دنیایِ دیجیتالی باشد و نقش یک قهرمان را بازی کند، ولی به دلایلی که خواهم گفت او بیشتر شبیه پسرِ بی ادب، علیمردان خانِ خودمان است تا رابین هود.

کسانی که راقمِ این سطور را میشناسند میدانند که آنچه امروزه به اسم سیاست شناخته میشود را دوست ندارد. حرفه ایست که سنگ بنایش دروغ است، و اگر هم سیاستمداری خدمتی بکند باز هم برای دوام در عرصه سیاسی باید دروغگویی را بپذیرد. ولی واقعیت اینست که خوب یا بد، دستگاه هایِ ادارهِ ممالکِ دنیا را سیاستی اینچنینی می سازد و طبعاً نمیتوان از سیاستی که موتورِ محرکش دروغ است انتظارِ شفافیت داشت. اگر مردم تا پیش از تأسیس ویکی لیکس و انتشار اسناد محرمانه نمیدانستند که سیاستمداران دروغ میگویند و پنهانکاری میکنند تقصیر خودشان است، و به خطر انداختنِ جانِ افرادِ بیگناه به بهانه روشنگری یا افشاگری قابلِ توجیه نیست. برایِ فردِ هوشیار، شنیدنِ اخبارِ آنچه در دنیا میگذرد از رسانه های همگانی یا مشاهده مستقیم برای پی بردن به ریاکاریِ سیاستمداران کافیست: از فریب های انتخاباتی که در هر دوره تکرار میشوند گرفته تا رویکردهای دوگانه و متضادِ دولت ها نسبت به بحران های خارجی یا شهروندانِ داخلی. برخی ممکن است حتی پا را فراتر گذاشته و ادعا کنند که مردم حق دارند از هرآنچه در پشت صحنه سیاست میگذرد آگاه باشند، و کاری که جولیان آسانژ کرده بخشی از وظایفِ سیاسیِ سیاستمداران است که از انجامش سر باز زده اند. با اینکه چنین انتظاری در نگاهِ اول منطقی به نظر میرسد، به دلایلی که در پی خواهد آمد چندان معقول نیست. شفافیتِ کامل و بی حد و حصر فقط زمانی منطقیست که تضمینِ کاملی برای عدمِ سو استفاده از اطلاعات وجود داشته باشد، ولی تنها وجودِ تروریسم در دنیا کافیست که باور کنیم هستند کسانی که از این شفافیت سو استفاده خواهند کرد. به بیان دیگر، آنچه عدمِ شفافیتِ کاملِ اهلِ سیاست (در مسائل امنیتی) را توجیه میکند غیر قابل اعتماد بودنِ برخی از انسان هاست. البته باز هم گفته خواهد شد که تروریسمِ دولتی بسیار بیشتر آدم میکشد که احتمالاً درست هم هست، ولی این مسئله باز کردنِ کاملِ درب ها را بروی تروریسم توجیه نمیکند. و البته اینکه بسیاری از اهالیِ سیاست به این بهانه در مسائلِ غیر ضروری نیز پنهان کاری میکنند سخن حقیست.

نکته دیگر اینکه در میان تمام مشاغل جهان تنها سیاست است که «حرفه» بودنش به چشم مردم جهان نمی آید. به بیان دیگر، مردم هیچگاه از یک جراحِ مغز درخواستِ شفافیت ندارند و انتظار ندارند به آنها اجازه داده شود اگر مثلاً فرزندشان به جراحی مغز نیاز داشت در کنارِ پزشک عملیاتِ جراحی را تماشا کنند یا در روندِ جراحی چون و چرا کنند. ولی چنین انتظاری از سیاستمداران وجود دارد چرا که مردم به ظرایفِ امورِ کشورداری آگاه نیستند. پدرِ کودکی که به جراحی مغز نیاز دارد خوب میداند که در اطاقِ عمل جمجمهِ فرزندش شکافته خواهد شد ولی چون تفاوتِ یک پزشک و یک شکنجه گر یا قاتل را میداند در کار او چون و چرا نمیکند و با اعتماد منتظر نتیجه عمل میماند. اگر مردم نیز به سیاستمدارانی که انتخاب میکنند اطمینان داشته باشند و بدانند که کارِ تدبیرِ امورِ ممالک ظرائف و دقایقی دارد که ابعاد، اهداف و نتایجِ آن ممکن است از چشم مردم عادی پنهان باشد، همانطور که از جراح شفافیت طلب نمیکنند از سیاستمدار نیز نخواهند کرد. ولی مشکل اینجاست که این اعتماد یا اطلاع نسبت به حرفه سیاست وجود ندارد، و راه حل هیچ کدام از این دو مشکل انتشارِ فله ای و بی هدفِ اسناد محرمانه نیست. راه حل رای ندادن به کسانیست که بر طبل جنگ، تبعیض، دروغ و ریا میکوبند. راه حل آگاه سازی عمومی و تربیتِ نسلی از سیاستمداران است که با عملِ صالح و گفتارِ صادق متاعِ افرادی چون جولیان آسانژ را از سکه بیندازند، تا مردم بگویند ما به سیاستمدارانمان اطمینان داریم و میدانیم که تحتِ فرمانِ وجدان تصمیم میگیرند و عمل میکنند، و لزومی ندارد وقتِ باارزش را صرفِ جستجو در میلیون ها سند کنیم تا به خیانت یا دروغِ کسی پی ببریم. زمانی که سیاستمداران خود را از داشتنِ وجدانِ حرفه ای استثناء نکنند پانزده دقیقه شهرتِ افرادی چون جولیان آسانژ به پایان خواهد رسید و مجبور خواهند شد تا برای کسب معاش یا شهرت به مهارتی باارزش تر از هَکِری مجهز شوند.

http://en.wikipedia.org/wiki/15_minutes_of_fame

خير، قصدم تدريس ادبيات نيست. ميخواهم از دريچه واژگانی كه براي توصيف خود و ديگران بكار ميبريم نقبی بزنم به دل فرهنگ مان.

در ايران به مرد/پسری كه در ارتباط جنسی با مرد/پسری ديگر نقشی «زنانه» دارد ميگويند مفعول، و البته مردِ این رابطه هم فاعل است. تعجبی ندارد كه در ذهن مصرف كننده اين واژگان زن هم مفعول باشد، ولی فعلاً این مسأله موضوعِ بحثِ ما نیست. فاعلِ اين رابطه لزوما همجنسگرا تلقي نميشود، چرا كه نوع ارتباط او با مرد مفعول همان طبيعت ارتباطش با زنان را دارد، و در فرهنگِ ما هرکه با هر موجودی این نقش را بازی کند ایرادی به مردانگیش وارد نمی شود. احتمالا در ذهن كسي كه مبتكر اين تسميه بوده مردِ «مفعول» فردی سست عنصر و فاقدِ شخصيت است كه از سرِ بي ارادگی و از روي بي هويتی هدفِ ارضاءِ اميالِ «فاعل» قرار ميگيرد، و مفعوليتش از سر بيچارگيست وگرنه مفعولش نميخواندند. بنابراين باز هم جای تعجب نيست كه مردانگیِ معلولِ ما در پس ذهنِ خود زنان را هم اينچنين بپندارد. از سوی دیگر کسانی که با همجنسگرایان غربی یا نهادهایِ مدافعِ حقوقِ همجنسگرایان در غرب برخورد یا آشنایی دارند خوب میدانند که شخص همجنسگرا در غرب خود را صاحبِ هویتی مستقل میداند. او حریف جنسیش را آگاهانه انتخاب میکند و برای روش و سلیقه جنسی خود به کسی توضیح نمیدهد. حتی اگر بعنوان یک همجنسگرا حقوقی برابر با دیگرجنسگرایان نداشته باشد کسی را یارای تضییقِ حقوقِ انسانیِ او نیست. این شرایط را مقایسه کنید با تصویری که فرهنگِ مردسالارِ ایرانی از همجنسگرایی دارد. حتی در آثار خدایانِ ادب و عرفانِ ما نیز این تصویرِ تحقیرآمیز دیده میشود. مولوی داستانِ لوطی ای را نقل میکند که مرد مخنثی را برای تمطع جنسی به خانه میبرد. در میانه کار چشمش به خنجری که مخنث به کمر داشت می افتد و از حکمت آن میپرسد. مخنث میگوید: «از برای آنک هر کی با من بد اندیشد اشکمش بشکافم». مولوی در ادامه میگوید:

چون که مردی نیست خنجرها چه سود

چون نباشد دل ندارد سود خود

چون ز نامردی دل آکنده بود

ریش و سبلت موجب خنده بود

در دنیای مولوی حملِ خنجر توسط مردِ مخنث مایه خنده است چون از دیدِ او مردی که مفعول است حیثیت و شرفی برای حفظ و دفاع ندارد، یا اگر مردانگی نباشد خنجر اصولا به کار نمی آید. مولوی فراموش میکند که ادامهِ پاسخِ مخنث به لوطی میتوانست این باشد: «خنجر برای دفاع در برابر کسیست که به او میلی ندارم و اگر به تو اجازه نزدیک شدن دادم به این معنی نیست که هر کسی این فرصت را میابد». به نظر میرسد که از نگاه مولوی تنها نقشِ جنسیِ افراد است که سهمِ آنها را از شرافتِ انسانی تعیین میکند. امتداد این نوع نگاه به نسل حاضر چندان عجیب نیست و میتواند بسیاری از معضلات اجتماعی و جنسیِ ما را توضیح دهد، منجمله مباهاتِ بسیاری از مردان ایرانی به بی قیدیِ جنسی و نگاهِ تحقیرآمیزِ آنان به زنان و همجنس گرایان.

نیازی به توضیح نیست که قطعاً هدف از نگارش این سطور تایید یا تقبیحِ همجنسگرایی نیست، که توجه به ذاتِ انسانیِ انسانهاست که معمولا در فرهنگِ ما زیرِ سایهِ برچسب های حساسیت برانگیزی مثل همجنسگرایی فراموش میشوند. همان حساسیتی که برای بسیاری ابزاری سیاسیست، و با آگراندیسمان و تورمِ آن میکوشند تا اهدافی که از طرقِ اخلاقی و انسانی قابل دستیابی نیست محقق سازند. از آنجمله است منحط جلوه دادنِ دگراندیشان با برچسب همجنس گرایی یا حتی دفاع از همجنس گرایی.

تا زمانی که جامعه ما در کنارِ مرزبندی های متعددِ دیگر به دو گروهِ فاعل و مفعول نیز تقسیم میشود رویای اتحادِ ایرانیان برای ساختنِ فردایی بهتر چندان واقع بینانه نخواهد بود. ایرانیان باید دریابند که یکی از مهمترین دلایل پیشرفت در ممالک غربی اینست که شهروندانِ آن همه فاعلند و در انتخابِ روشِ زندگی مخیر و مختار.

مثل پتیاره های دهاتی که از شهری شدن فقط سرخاب سفیدابش رو یاد گرفته بودند، نفیسه هرچی دم دستش بود به خودش مالیده بود. اگر در طیف وسیع و متنوع رنگهای صورتش کوچکترین تناسبی هم وجود داشت، با لنزهایِ رنگیِ کهنه و بد رنگش از بین رفته بود. انگار لطافتِ پوستِ گندمگون و زیباییِ چشم هایِ کشیدهِ میشی رنگش  را با جذابیتِ مصنوعی و لکّاته وارِ محصولاتِ آرایشیِ پاکستانی طاق زده بود. شبیه جنسی تقلبی شده بود که با زرق و برقِ نا متقارن و جلف قصد فریبِ مشتری ساده لوح را داشت. نگاهی به خودش در آینه انداخت؛ خودش هم خوب میدانست که با صد من آرایش هم نمیشد زخم دردهای سالهای اخیر رو که لابلای چروکهای نوظهورِ زیرِ چشم لانه کرده بودند پنهان کرد. داخل آینه چشمش به پسر شش ساله اش سلمان افتاد که زیر پنجره خوابش برده بود. اگه بخاطر سلمان نبود همون زمان حاملگی که شوهر نامردش با گلدامن به افغانستان فرار کرده بود خودکشی کرده بود. ولی حالا سلمانِ شش ساله تنها امید او به زندگی بود. سلمان میدانست که مامان غروبها برای «کار» بیرون میرود و گاهی تا پاسی پس از نیمه شب باز نمیگردد. شاید نبودن سایه آن پدر بی غیرت و هرزه بالای سر سلمان به نفع او تمام شده بود. خود نفیسه هم نمیدانست سلمان این همه فهم و هوش را از که به ارث برده بود، ولی خوب میدانست که اگر شعله ای زیر خاکسترِ دلِ سوخته اش باقی مانده بخاطر وجود سلمان است. رویِ پسرش را پوشاند، چادر مشکی اش را سر کرد و از خانه بیرون زد.

از درِ خانه نفیسه تا شلوغترین قسمت خیابان اصلی که پاتوقش بود تقریباً ربع ساعت راه بود، ولی تو گرمای کشنده چله تابستان به نظر سه ساعت پیاده روی میامد. نفیسه خداخدا میکرد که  مثل هفته پیش سیل عرق صورتش را گِل مالی نکند. تماشای بچه های کوچه که توی سر و کله هم میزدند او را بیاد کودکیِ خودش در خرم آباد انداخت. حاضر بود هرچه دارد بدهد ولی فقط برای یک هفته به آن روزها برگردد و با فرشته و ماندانا و میثم کوچولو توی پارکِ نیمه مخروبهِ پشتِ خانه شان خاله بازی کند. دلش برای چای داغ فرضی که ماندانا برایش میریخت لک زده بود. حالا فرشته با شوهرش در دوبی زندگی میکرد، میثم سِمَتِ مهمی در دایرۀ عقیدتی سیاسیِ ارتش داشت و ماندانا در داروخانه ای نزدیک خانه زهره صندوقدار بود. ماندانا تنها دوست ماندگار نفیسه بود، و اگر داروهای سِلِ مزمنِ نفیسه را به قیمت خرید برایش دست و پا نمیکرد امکان نداشت نفیسه تا امروز دوام بیاورد.

به خیابان اصلی رسید، و از شدت گرما تصمیم گرفت همانجا بایستد. انگار دعایش مستجاب شد چون بلافاصله پرایدی رنگ و رو رفته، با سه سرنشین، بوق و چراغ زنان به سمتش آمد. قانون کار نفیسه این بود که با بیش از دو مرد نرود؛ به ریسکش نمی ارزید. پراید با اشاره آرام زهره ایستاد. پسر جوانی که کنار دست راننده بود با لبخند گفت: «در خدمت باشیم». نفیسه نگاهی به داخل ماشین انداخت. سرنشینان به نظرش سه جوان بی آزار رسیدند؛ از طرفی یادش آمد که صاحبخانه را بیش از این نمیتواند دست بسر کند. تصمیم گرفت قانون خودش را بشکند. زیر لب گفت: «نفری بیست تومن». جوانک جواب داد: «بیا بالا؛ راضیت میکنیم»، و جوانی که پشت نشسته بود در ماشین را باز کرد. نفیسه در حالی که اسپری فلفلش را در مشت میفشرد سوار شد.

 

—————————————–

 

دو روز بعد نزدیک ظهر پیکان کهنه ای با سرعت درون یکی از کوچه پس کوچه های خلوت شهر ری پیچید. وسطای کوچه ناگهان ایستاد. درِ عقب باز شد؛ نفیسه به بیرون پرتاب شد و کنار جوب چهار دست و پا روی زمین افتاد. پیکان کهنه با شتاب دور شد. در چهل و هشت ساعت گذشته دوازده مرد بارها و بارها به نفیسه تجاوز کرده بودند، اسپریش را به صورت خودش پاشیدند، پولش را نداند و آخرش هم اینگونه رهایش کردند. نفیسه توان بلند شدن نداشت. سرفه های خون آلود امان نفس کشیدنش را بریده بود. احساس کرد گردبادی از تنفر و انزجار ته مانده امیدش را منهدم کرده بود. در آن لحظه خدا، شرافت، انسانیت، دنیا و هرچه در او بود برایش فقط یک معنی داشت: نامردی. حتی هوایی که با صدای سوت وارد ریه هایش میشد هم بوی نامردی میداد. فقط آرزو میکرد ماندانا بتواند حداقل چهل پنجاه بسته قرص خواب برای خودش و سلمان به او بدهد. به زور سر بلند کرد و از پشت پردهِ ضخیمِ اشک دیوار روبرو را دید. روی دیوار نوشته شده بود:

 

«خواهرم؛ حجاب تو کوبنده تر از خون من است»

شب بیستم آوریل با فراغتی که ازچند ساعت مطالعه دست داد فرصتی پیش آمد که به تماشای کنسرت استاد شجریان و گروه شهناز برویم. جمعیت مطابق پیش بینی موج میزد و هلهله تماشاگران گویی که به آسمان میرسید. اینهمه ذوق و شوق و هیجان این سوال را در ذهن نگارنده نقش بست که راز این محبوبیت چیست؟ ما ایرانیان که طبیعت پر فراز و نشیب خود را میشناسیم خوب میدانیم زیاد نیستند کسانی که سالیانی چنین متمادی در عمق دلهای ما بمانند. عادت مألوف ما ایرانی هاست که یکروز کسی را تقدیس کنیم و روز دیگر تکفیر. ولی شجریان نه تنها از کنجِ دلهای ما نرفت بلکه به نظر میرسد در سالهای اخیر محبوب تر هم شده. به راستی راز این ماندگاری چیست؟

خودش در مصاحبه با تلویزیون فارسی بی بی سی گفت که دلیل محبوبیتش همراهی با مردم است. شاید این باشد، ولی نگارنده گمان دارد که این محبوبیت را دلایل دیگری هم هست. در تاریخِ به شدت متلاطمِ چند دههِ اخیر که به تکثر و قطبی شدنِ حداکثریِ جامعه ایرانی انجامیده، گنجینه ادب و فرهنگ ایرانی از معدود نقاط اشتراک است. به بیانیه ها و نوشته های اشخاص و گروه های مختلف بنگرید. هرکه سرِ نفوذ در دلها را دارد از ابیاتِ بزرگانِ ادب در نوشته ها یا نطق هایش یاری میجوید. قطعاتی که به مراد و مقصودی متفاوت سروده شده بودند سرمایهِ سیاست مداران میشوند و گاهی با نیات و اهدافی کاملا متضاد بکار میروند تا بُردِ کلامشان را در دلِ مردمی که عاشقِ مولانا و حافظند بیشتر کنند. در گرد و غبارِ تیرهِ این قیل و قال ها و دشمنی ها و افشاگری ها پنجره هایی که ریه های ما را با هوایِ پاکِ آرامش آشنا کنند زیاد نیستند. هجومِ ایرانیان به کنسرت های شجریان را به هجومِ ساکنینِ ساختمانی را که در آتش میسوزد بسوی پنجره ای که تنها منفذ به هوایِ تازه است میتوان مانند کرد. شجریان، از معدود کسانیست که به لطف موسیقیِ دلنوازش قلب و جانِ ایرانیان را با روحِ زلالِ گنجینه ادب ایران زمین پیوند میدهد. او به مثابه کلید دارِ‌این گنجه، از صدایش برایِ دستیابی به عمقِ این گنجینه یاری میجوید و گوهر های کمیاب را در هر کنسرت و آلبوم جدید بر سر مخاطبانش میریزد. موسیقی او شاید واقعی ترین تصویر از ذاتِ حقیقیِ ادبِ فارسی را به مخاطبی که سرگردانِ تفاسیر و تعابیر متفاوت و متضاد است ارائه میدهد، تصویری که میتواند صاحبانِ سلائق متکثرِ سیاسی و اجتماعی را دور هم جمع کند و به کاری وا دارد که همه میدانند از نقاطِ قوتِ ما نیست: ساعاتی را بدون غیبت و شعار و تکبیر در جمعی نشستن و با سکوت، به فریادِ کسی گوش سپردن

عمرش دراز باد

هیچوقت در عمرش انقدر احساس سنگینی نکرده بود. انقدر صدای ناله پله های منبر زیر قدمهایش بلند به نظر میرسیدند که احساس کرد همه نمازگزاران زیرچشمی به پاهای او مینگرند. بالاخره به بالای منبر رسید و روی فرش کوچک آن نشست. نگاهی به جمعیت انداخت. مسجد بقیة الله هیچوقت تا این اندازه لبریز از جمعیت نبود. جماعت تازه زیارت عاشورا را تمام کرده بودند که حاجی از او خواست برای تلاوت دعایش بالای منبر برود. فرهاد میکروفن را تا جلوی دهانش پایین آورد. خودش هم نفهمید چرا یکهو یادش افتاد که مشق هایش را هم ننوشته است؛ ولی همین کافی بود که دلهره اش ده برابر شود. چشمهایش را بست، نفسی عمیق کشید و با همان لحنی که مادربزرگ دوست داشت شروع کرد: «هوالله، ای پروردگار، ای آمرزگار، این محفل به ذکر تو آراسته و این جمع توجه به ملکوت تو نموده…» ناگهان احساس کرد ضربه ای به پهلوی راستش خورد. انقدر غرق مناجات بود که به ضربه توجهی نکرد، ولی چند ثانیه بعد ضربه دوم همراه با صدای کودکی او را از خیالات بیرون آورد: «میشه یا نمیشه؟!»  فرهاد چشمانش را باز کرد و به سمت راستش نگاه کرد. میثم با نگاهی مظلوم بیصبرانه منتظر جواب بود. فرهاد لبخندی زد و دستش را روی شانه های میثم گذاشت. با لبخندی مهربان گفت: «معلومه که میشه؛ بابابزرگت هروقت خواست میتونه تو مشرق الاذکار ما قرآن بخونه». لبخند رضایت صورت میثم را پوشاند، و هر دو در سکوتی آرام دوباره به آفتابِ در حال غروب خیره شدند. کسی آن نزدیکی ها نگران مشقِ شب نبود.

 

بیست و نهم جولای دوهزار و یازده

سوي ديگر بحرانهايي كه گريبان هر نسل را ميگيرند فرصت هاي بينظيريست كه براي آموختن به او ميدهند. كمتر کسی شک دارد كه فشارهاي سالهاي اخير براي ما ايرانيان سرشار از آموزه هايي ارزشمند بوده كه بسياري از ملل منطقه از آنها محروم بوده اند. با اين وجود، آنچه هنوز نياموخته ايم جزو مهمترين درسهايي هستند كه يادگيريشان برای ساختنِ ایرانِ آینده حیاتیست؛ درسهایی که فهمشان شايد تأمل، تفكر و تمرین بيشتري بطلبد. يكي از اين درسها، دركِ انگيزه ايست كه بهاييان را به تحملِ صبورانهِ ظلم تشويق ميكند. تمسّکِ بهاییان به دعا و توسّل آنها به صلحجویانه ترین روشِ تظلّم برای چیست؟ احتمالِ ثمربخشیِ مجاریِ قانونی برای رفعِ تضییقِ غیرقانونیِ حقوق چقدر است؟ چه امیدی به رسیدگیِ عادلانه به شکایات وجود دارد وقتی مأمورینِ عدلیه خود در صفِ اولِ اجحاف و ظلمند؟ وقتی اعتصابِ غذا تنها گزینهِ پیشِ رویِ زندانیانِ قلم و وجدان است، چرا جمعِ یاران برای خلاصی از وضعِ اسفناك و ظالمانهِ موجود به آن دست نمیزنند؟ البته اگر آنان نيز از حقِ طبيعیِ نخوردن استفاده کنند الویتِ وضعیتِ آنها حجمِ بیشتری از توانِ خبررسانیِ رسانه ها و اقداماتِ فعالانِ حقوق بشر را بخود اختصاص خواهد داد و احتمال آزادیشان را بیشتر خواهد کرد. با اينحال اين نُجبا به جهانيان نشان داده اند كه در ديار قانونگريزی به قيمت جانشان به قانونی که علیه خودشان هست هم پايبند ميمانند و حتی از حقِ طبيعیِ نخوردن برای آزادی استفاده نمي كنند چرا كه نميخواهند حكمی ظاهراً قانونی را از طُرُقی كه در قانون پيش بينی نشده به چالش بكشند. از سوی ديگر، خودداری از اعتصاب غذا خود یک فداکاری و از خودگذشتگیِ بزرگ است تا صدایِ اعتراضِ آنانی كه رنج زندان بيشتر عذابشان ميدهد انعكاس بيشتری بيابد؛ تا ظرفيتِ محدودِ اطلاع رسانیِ رسانه های خارجی و فعالين حقوق بشر خرجِ قربانياني بشود كه بيشتر بيتاب آزاديند.
سکوتِ ظاهریِ بهاییان در برابرِ این همه بیداد صدایِ ایمانِ قلبیِ آنها به هدفی والاتر است، هدفی که در میانهِ طوفانِ فریاد ها، تهمت ها و فحاشی ها گم شده است. آنچه بهاییان چنین مصرّانه با مظلومیتشان دنبال میکنند انفعال نیست، چرا که بهترین نشانهِ جامعه ای منفعل همراهیِ بی اراده با جریانِ آب است نه شنا بر خلافِ آن. زمانی که دروغ نه تنها بی حرمت شده بلکه «التزام عملی» به آن لازمهِ نجات در این تنازعِ بقای بیرحمانه بنظر میرسد کسی که از دروغی کوچک برای ادامه تحصیل، حفظ مال یا جانش خودداری میکند را نمیتوان منفعل و بی عمل خواند، چرا که او جزوِ معدود حافظانِ شعلهِ ضعیف و لرزانِ فضایلِ انسانی در کشورِماست، بر مشعلی که این روزها هزینهِ حملِ آن جانِ حامل است و رسیدنِ آن بدستِ نسل آینده از کسبِ آزادی برای نسلِ حاضر نیز مهمتر. برای نگاه هایِ آگاه که شاهدِ این مقاومت و صبرِ ساختارشکنانه هستند هر موردِ آن حاوی گنجینه ای از آموزه های گرانقیمت است، از عدمِ مقابله به مثلِ بهاییانِ خانه سوختهِ روستایِ ایول گرفته (2) تا بردباریِ قهرمانانهِ جمعِ یارانِ ایران، تا خدمتِ عاشقانه جوانانِ بهاییِ شیراز به کودکانِ محروم (3) و سکوتِ پرمعنایِ وجیه الله گلپور (4). برای این پيرمردِ بهايیِ تنكابنی چه دستاوردی از این بالاتر که در پاييزِ عمر پای در زنجير در شهر بگردد و نتيجهِ غمگينِ قرنها دگراندیش آزاری را جلویِ چشمانِ نسل حاضر بگیرد و عملاً نشان دهد كه حكومت مردمسالار متعلق به مردميست كه اول خود به سالار بودنشان ايمان بياورند و به هيچ چيزی كه ذره ای از عزتِ خودشان و هموطنشان بكاهد راضی نشوند.
برایِ آن جوانانِ بهاییِ شیرازی که از حقوقِ ابتداییِ یک انسان محروم بودند تمام بهانه ها برایِ پیش گرفتنِ یک زندگیِ گیاهیِ خنثی، بی تفاوت و منفعل وجود داشت. ولی آنان—که خود از تحصیلاتِ رسمی ممنوع بودند—آنچه را که در مؤسساتِ آموزشیِ بهایی آموختند برای خدمت به کودکانِ محرومِ غیرِ بهایی بکار گرفتند تا عشقِ نامحدود و نامشروطِ خود را به وطنشان به آنانی که این خدمت را میبینند نشان دهند.
پژواکِ آنچه یارانِ ایران و سایر بهاییان با سکوت فریاد میکنند زمانی بلندتر خواهد بود که وجدانِ ایرانیانِ هوشیار این فریاد را بشنود و برای همصدایی با آن منتظر اعتصاب غذای جمعِ یاران نباشد. زمانی که ایرانیان همین درجه از فداکاری و عشق را نسبت به یکدیگر و همین میزان از قانونمندی را نسبت به قوانین نشان دهند هیچ قانون شکنی بر ما حاکم نخواهد شد که برای رهایی از ظلمش به اعتصاب غذا نیاز باشد. امروز برای ما ایرانیان که تشنه قانونمداری هستیم دفاع از قانونمند ترینِ شهروندان مهمترین اولویت است، و زمانی که اهمیت این دفاع را دریابیم بزرگترین قدم بسوی آزادی را برداشته ایم.
دور مباد روزی که ایرانیان اسطوره هایِ حقیقیِ فداکاریِ سرزمینشان را بشناسند و گزاف قیمتی که آنان برای آزادی میهنشان پرداختند را ارج بنهند.

1)
http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86
2)
http://news.persian-bahai.org/story/10
3)
http://news.persian-bahai.org/story/36
4)
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/05/110504_u01_bahai-iran.shtml

زمانی كه كوشش های سواد آموزی جمهوری اسلامی مورد تقدیر نهادهای بین المللی قرار گرفت (1)، بهاییان هم امیدوار شدند كه بزودی زمینه رشد علمی آنان نیز فراهم شود و محدودیتهای پیش روی آنان برای ادامه تحصیل مرتفع گردد. از آنجا كه این امیدواری از حد آرزو فراتر نرفت بهاییان به تأسیس موسسه علمی خودشان دست زدند تا افق دانش جوانانشان را گسترش دهند. اما این موسسه بارها مورد هجوم مأموران امنیتی واقع شد و بسیاری از كتب و وسائل آن ضبط گردید؛ اخیراً هم اضافه بر ضبط لوازم آموزشی، حدود چهارده  نفر از دست اندركاران این موسسه نیز دستگیر شده اند (2). سوالی كه در این رابطه به ذهن میرسد اینست كه علت وحشت مسئولین از باسوادی بهاییان چیست؟ مسئولین امور سالها بهاییان را به جاسوسی برای این و آن متهم كردند، ولی به چشم خود دیدند كه در موسسه علمی بهاییان هیچ رشته ای كه به هیچ شكلی به این امور مربوط شود تدریس نمیشود. هر چه هست علوم پایه هست و كامپیوتر و عمران و رشته هایی نظیر آنها (3). پس چه دلیلی برای اصرار بر تعطیلی آن وجود دارد؟ آیا در دنیایی ایده آل اینهمه علاقه و انگیزه ای كه بهاییان برای تحصیل و مشاركت در سازندگی كشورشان نشان میدهند شایسته تقدیر نیست؟ آموختن رشته هایی مثل عمران چه نتیجه ای بجز آبادانی کشور خواهد داشت که تحصیل آن هراس مسئولین را در پی دارد؟

جوانان بهایی شیراز که دوش به دوش دوستان غیر بهایی شان به آموزش و پرورش کودکان محروم شیرازی میپرداختند (4) خود از تحصیلات رسمی دانشگاهی محروم بودند.  جوانانی که با عمل نشان دادند که اندوخته های علمیشان را جز برای خدمت نمیخواهند اکنون از تحصیلات غیر رسمی نیز محروم شده اند. حقیقتاً چه کسی از این محدودیت ها ضرر خواهد کرد؟ قربانیِ سیاستِ  تبعیض آمیزِ بیسوادی آموزی که حاکمیت در قبالِ بهاییان پیش گرفته همه کسانی خواهند بود که میتوانند از روحیه خدمت آنها بهره مند شوند. امید است بهاییانی که تنها جرمشان عطش وافرِ آموختن و خدمت است هرچه زودتر آزاد شوند و محدودیتهای تحصیلی آنان برداشته شود.

1)

 http://nhztkurdistan.org/iran_lrc.asp

2)

http://news.persian-bahai.org/story/270

3)

http://bihe.org/

(4

http://news.persian-bahai0.info/story/14

باورش سخت بود که دو روز پیش از عید چنین برف سنگینی بیاید، آنهم در شمال. برف می آمد، ولی نه به این شدت، نه دَمِ عید. انگار زمستان مثل مرد محتضری که به زمین و زمان چنگ میزند آخرین زورش را میزد تا بهار را پشت دَرِ زمان نگه دارد. ولی برای من که امتحانات ثلث دومم تمام شده بود و به همراه پسردایی ها زیر کرسی مادربزرگ غنوده بودم برف پیش از عید هم مثل بقیه چیزهای آن خانه بوی مهربانی و عشق میداد. همین برف که یک ماه پیش عذابِ الیمِ مدرسه رفتن را صد برابر میکرد حالا جزو زیباترین جلوه های طبیعت بود. دانه های درشت برف چنان با وزش باد لوله میشدند و می رقصیدند که گویی سمفونی پرشکوه بهار اصلی ترین سلاح زمستان را هم مستِ آهنگِ خودش کرده بود. یکی از پسردایی ها با شیطنت گفت: «فردا آدم برفی». فکر برف بازی و ساختن آدم برفی لذت تماشای برف را مضاعف کرد. حالا که بچه های همسایه هم اینجا بودند برف بازی توی حیاط مادربزرگ حسابی می چسبید. از بد حادثه سیستم شوفاژ خانواده صدرزاده خراب شده بود و آنها امشب مهمان مادربزرگ بودند. البته بدشانسی با پدر خانواده بود، وگرنه ما بچه ها بهترین بهانه را برای با هم بودن پیدا کرده بودیم. یادم هست که پدربزرگشان با بهایی ها زیاد خوب نبود، و تا زمانی که حیات داشت رابطه آن خانواده با پدربزرگ و مادربزرگ من اصلاً گرم نبود. نوه هایش گاهی یواشکی با ما بازی میکردند، ولی اکثر اوقات را با دوستان مسلمانشان میگذراندند. پس از فوت پدربزرگ رفت و آمد دو خانواده بیشتر شد، تا جایی که خانه مادربزرگ خانه دوم صدرزاده ها شد. یادم هست روزی نبود که خانم صدرزاده جویای احوال مادربزرگ نشود، و همیشه اولین کاسه آشِ نذریِ شبِ عاشورایش را درِ خانه ِ مادربزرگ من میفرستاد.

مادربزرگ با سینی بزرگ چای وارد شد و مرا از فکرو خیالِ برف بازیِ فردا بیرون آورد. با اشتیاق از مادربزرگ پرسیدم: «عزیز میشه فردا با بچه ها تو حیاط پشتی آدم برفی درست کنیم؟» عزیز از پنجره بیرون را نگاه کرد و زیر لب گفت: «زمین گرم است، برف نمیماند.»

—————————————————————————

ده سال بعد؛ دوران سربازی

طهران. مرکز آموزش های هوایی شهید خضرایی. قرعه نگهبانی در آخرین شب سال 1375 به نام من افتاده بود. ترکیب سرمای بیرون و گرمای درونِ پالتو برای سربازِ خسته از روزی طولانی  مساوی با رخوت و خواب بود. پست های نیمه شب برای نگهبانان یعنی جنگ دائمی بین خواب و بیداری. آن شب در پست نگهبانی خستگی مفرط خواب را غالب کرد و اتفاقی که نباید بیفتد افتاد وحاصلش شد چند جراحت عمیق اطراف چشم راست. شدت بریدگیها به حدی بود که فوران خون را چیزی جلودار نبود. خون نه تنها پیراهن را کاملاً آغشته بود از شلوار هم گذشته و به داخل پوتین راه یافته بود. دردسرتان ندهم، اگر دستان هنرمند پزشک وظیفه بیمارستان قصرفیروزه نبود شاید حال نویسنده با نوشته هایش خاطر خوانندگان را آزرده نمیکرد. پس از بازگشت به پادگان دستور استراحت کامل صادر شد و مقرر شد که ایام عید در خوابگاه گردان بگذرد. خوب بیاد دارم که هم خدمتی هایی—که واژه دوست نزد معرفتشان خِجِل است—حقیر را به حمام بردند. یکی با آب گرم خون از صورت و دست و پاهایم شست، دیگری یکدست لباس نو تن من کرد و یکی هم به میدان امام حسین رفت و جگر تازه خرید و کباب کرد و با دست خود به ما خوراند تا بدن رنجور، خون رفته را بازیابد و ضعف کُشنده مرتفع شود. در تمامِ مدتِ نقاهت زحمت خرید و پخت و پز و رخت شویی و کارهای شخصی دیگر که بنیه و توانایی آدم سالم را می طلبیدند بر گُرده دوستان بود.  حال که به گذشته مینگرم درمیابم که آن محبت های بی بدیل بود که آن روزها را در نظرم بی مثیل کرده است. روایت آن ماجرا و اتفاقات نظیر آن مایه غرور و مباهات نگارنده در برابر دوستان غیر ایرانیست، و از مهمترین دلایلی که قلب او را از ایرانی بودن سرشار از احتزاز و افتخار میکند.  کسی که بخاطر مذهبش شایستگی دریافت درجه گروهبانی را از دست داده بود در آن روزها حاضر نبود دوستی آن همدلان راستین را با درجه تیمساری معاوضه کند. دوستانی که ادبیات رایج حاکمیت درمورد بهاییان در قاموس شان راه نداشت، و هم خدمت بهایی شان نه جاسوس، دشمن، وطنفروش، مزدور یا عامل دست بیگانگان، که تنها یک دوست، هموطن یا انسان بود.

—————————————————————————

امروز

خبر:

«اخیراً موجی از حمله با مواد آتش زا به فروشگاه های متعلّق به بهائیان رفسنجان در ایران به راه افتاده… اخطارنامه ای خطاب به «اعضای فرقۀ بهائیت» فرستاده شده است. این سندِ بدون نام، از بهائیان می خواهد تعهدی را امضا کنند که به موجب آن از «رابطه و دوستی با مسلمان ها» و «به کار گیری و استخدام شاگردان مسلمان» خودداری کنند…» (1)

 

چندی پیش مصاحبه ای دیدنی با خانم امی چوا در مورد کتابش را دیدم (2). این کتاب که حاصلِ تحقیقی فراگیر درمورد ابرقدرت های تاریخ بشر بود، به این نتیجه رسیده بود که تمام ممالک قدرتمند در طول تاریخ یک چیز مشترک داشتند و آن تحمل و مدارا بود. یعنی کشور هایی که حاکمیتشان مروج تساوی بین حقوق شهروندان و تحمل آرا و عقاید متفاوت و متضاد بودند جزو باثبات ترین و قدرتمند ترین  ممالک محسوب میشدند. مثال هایش هم امپراطوری های روم و ایران باستان و ایالات متحده کنونی را در بر میگرفت. با احتساب این مطالعه مستند تاریخی به روشنی میتوان دید که جریانهای اختلاف آفرین و تفرقه افکن بزرگترین دشمنان ثبات و امنیت یک کشورند. اینکه اقتدار یک سرزمین نه وابسته به سلاح اتمی و هسته ای که بیش و پیش از هرچیز درگرو جامعه ای متحد است که استحکام تمامیت ارضی و بیمه منافع ملیشان را  در ارتباط مستحکم شهروندان میجوید. هزاران سلاح هسته ای هم نمیتوانند جامعه ای از هم گسیخته را که شهروندانش به دیده شک و تنفر به هم مینگرند و هست و نیست یکدیگر را به آتش میکشند حفظ کند، چرا که بزرگترین تهدید برای چنین کشوری دشمن خارجی نیست که که با سلاح پیشرفته بتوان به جنگش رفت، بلکه گسست و بی اعتمادی اجتماعی و سیاسیست که دلیل عمده فرار نخبگان و دلزدگی اقلیت ها و دگراندیشان و بی انگیزگی شهروندان برای مشارکت در ساخت کشور خودشان است. سربازی که از هم خدمتی بهایی مجروحش پرستاری میکند و دانه محبت به وطن را در قلب او میکارد بسیار بیشتر از سرباز گمنامی که آتش به زندگی هموطن بهاییش می اندازد در مسیر اقتدار و استحکام کشورش گام بر میدارد.

البته این داستان جنبه دیگری هم دارد. میتوان عقل حسابگر را ملاک قرار داد و استدلال کرد که باید برای حفظ امنیت و اقتدار مملکت بهاییان را به خودشان واگذاشت و کاری به کارشان نداشت. ولی باید پرسید که آیا گوهر انسانی و فطرت آسمانی ما برای قبول محبت به همنوع نیازمند محاسبه های دنیوی و استدلالات زمینیست؟ آیا بزرگان فرهنگ و ادب ما که بنی آدم را اعضای یک پیکر میدانستند برای حفظ امنیت جامعه چنین توصیه میکردند؟ آیا امیرالمؤمنین که آنچه برای خود نمیپسندید برای دیگران هم نمیخواست برای حراست از تمامیت ارضی و اقتدار ممالک اسلامی چنین سیاستی را پیشه کرده بود یا اینکه به دنبال احیای گوهر انسانی و شرافت فردی مردم بود؟ حقیقتاً نابودی دارو ندار بهایی رفسنجانی و گرسنه به رختخواب رفتن کودکی بخاطر اعتقادات پدرمتضمن چه نوع خدمتی به وطن است؟ کاسبی که به دنبال لقمه ای نان حلال و اداره خانواده است به چه گناهی مستحق چنین مجازاتیست؟ مگر کسی که محل کسب هموطن بهاییش را به آتش میکشد و کسی که مسیح وار خون از پای هم خدمت بهاییش میشوید یا خانمی که مادربزرگی بهایی را یکروز تنها نمیگذارد متعلق به یک آب و خاک نیستند؟ مگرهردو در مدارس یک کشورتحصیل نکردند  و از گنجینه فرهنگ یک سرزمین نیاموختند؟ حقیقتاً کشورهایی که در آنها پیروان مذاهب و عقاید مختلف با آزادی با هم ارتباط و معاشرت دارند دچار چه مشکلی هستند که با ارسال «اخطار نامه» و تهدید سعی در تخریب ارتباطات سالم و معمول شهروندی را داریم؟

واقعیت تلخ اینست که با افزایش تبلیغات منفی رسانه ها و شخصیت های وابسته به حاکمیت ایران بر علیه بهاییان، شدت حملاتی شبیه به آنچه در رفسنجان روی میدهد نیز فزونی میگیرد. گویی که برودت زمستانی استخوان سوز احساسات انسانی را در وجود عده ای خشکانده است، زمستانی که با بارشِ برفی سنگین در کشور ما به دنبال آنست که آخرین نشانه های حیات را بپوشاند. ترس از دفنِ  سجایایی مثل مهر، انسانیت و وجدان زیر این برف بیرحم قرارم را میگیرد. آیا ممکن است که قلبِ رئوفِ سرزمینِ سبزِ ما در سرمای این طوفان ناجوانمرد بخشکد و اثری از عواطف پاک انسانی باقی نماند؟

در اوج بیقراری صدای مهربان مادربزرگ از جهانی دیگر در گوشم می پیچد:

«زمین گرم است؛ برف نمیماند.»

 

1.

http://news.persian-bahai0.info/story/249

 

2.

http://www.youtube.com/watch?v=QenLlFx4cCQ

 

کنکاشی در اشاراتِ پنهانِ فیلمِ مستندِ «داستان دو سرباز» از تلویزیون بی بی سی (1)

 

كتابهايي مثل «ايين دوستيابي»، «رمز خوشبختي» يا كتابهايي از اين قبيل هنوز هم جزو پرفروش ترين كتابهاي جهانند. بسیاری عمری را صرف یافتن «مهره مار» میکنند تا آنان هم قدرت جذب دیگران یا امکان چشیدن طعم خوشبختی واقعی را داشته باشند. مردماني كه لبخند زيباي همسر، دوست يا همسايه شان را نميبينند راز شادكامي را در كتابهاي رنگارنگ و نزد روانشناسان خبره ميجويند و در انتها درميابند كه همان لبخند يا نگاه مثبت به زندگيست كه سرنوشت برندگان عرصه حيات را از بازندگان متمايز ميكند. تنها کسانی که شرایطی استثنایی مثل جبهه های جنگهای مسلحانه را تجربه کرده اند میدانند که معنای خوشبختی و آرامش تا چه اندازه بستگی به موقعیت افراد دارد: یکی آرامش را تنها در قایق شخصی اش میان دریا تجربه میکند و برای دیگری تنها یک ساعت خواب در سنگر بدون صدای گلوله و خمپاره آرامش بخش است.

ولی آیا سایر احساسات، اهداف، خواست ها و آرزوهای انسان هم تا همین اندازه متغیّر شرایط مکانی و زمانیست؟ به نظر میرسد آنچه که مورد توافق همگان باشد اینست که انسان تغییر میکند. خلقیاتش، باورهایش، ارزش هایش و اهدافش در مسیر زمان دستخوش تحولات زیادی میشود. حقیقت را در هر دوره متفاوت میبیند و صلاح کارش را در ورطه ای جدید میجوید. این به خودی خود بد نیست، ولی آیا راهی هست که از آن طریق بتوان از گمگشته گی بشر کم کرد و آنچه را که قرار است سالها بعد بفهمد امروز به او نشان داد؟ چطور میتوان قابلیت هایش را به او نمایاند تا سال ها در مسیری اشتباه به خود آزاری و دیگر آزاری مشغول نشود؟ تا بخاطر «گِل های بُعد» از «گُلهای قُرب» محروم نگردد؟

سوالات سختیست. فیلمِ مستندِ «داستان دو سرباز» چه حرف تازه ای در این زمینه ها دارد و چه کمکی میکند؟

دنیای ما در کنار مشکلات بسیار دیگری که دارد، مبتلا به درد سیاست است. سیاستی که مهمترین ابزارش لفّاظی  سیاستمدار و ماده خامش احساسات مردم است. سیاستی که میتواند تمام ارزشهای ملتی را زیرو زبر کند. سیاستی که میتواند نورستگان سرزمینی را طعمه جاه طلبی های بی پایان سیاستمداران کند. براي درد آشنايي كه به دنبال نوشدارويي براي اين جهانِ دردمندِ مبتلا به سیاست زدگیست اما اين مستندِ تصويری گفتني های تازه ای دارد. گفتنی هایی که پیش از هر چیز به مخاطب کمک میکند تا خطرات بالقوه تعصباتش را ببیند.

فیلم همانطور که ازنامش می آید، داستان دو سرباز را روایت میکند، یکی ایرانی و یکی عراقی که هردو در طول جنگ هشت ساله ایران و عراق در خطوط مقدم جبهه برای کشورشان جنگیده اند. دو سرباز که دست روزگار در سالهای پس از جنگ آنها را در مجاورت یکدیگر در شهری واقع در بخش دیگری از این کره خاکی سکنی میدهد: ونکوور، کانادا.

فیلم با روایت ماجرای زاهد، سرباز ایرانی، شروع میشود. او که در روزهای آخر جنگ اسیر میشود پس از بیست و هشت ماه به ایران باز میگردد، ولی پس از مدت کوتاهی خاک کشورش را ترک میکند و به کانادا پناهنده میشود، اما کابوس سال های جنگ و اسارت فرصت یک زندگی عادی را از او گرفته است و او را تا مرز خودکشی پیش میبرد. خوشبختانه یک مرکز مشاوره روانی به موقع به کمک او می آید و برای بازگشت به آرامش او را یاری میکند.

در سوی دیگر داستان نجا قرار گرفته؛ سربازی عراقی که هفده سال از جوانیش خرج جنگ برای کشوری شده که او ترجیح داده آنرا ترک کند. حکایت او نیز دست کمی از حکایت زاهد ندارد: وقتی پس از توافق آتش بس بین دو کشور آزاد شده و راهی عراق میشود تا به آرامش حقیقی در وطنش دست یابد در همان بدو ورود این رویا را نقش بر آب میبیند: نیروهای امنیتی صدام با کتک از او پذیرایی میکنند و او را بخاطر زنده ماندن و پذیرفتنِ ننگ اسارت خائن میخوانند. وقتی از پیدا کردن پسرش ناامید میشود، زنش را همسر مردی دیگر و خودش را مظنون نیروهای امنیتی وطنش میابد او نیز میفهمد که یافتن مسیر یک زندگی عادی پس از هفده سال جنگ خود نبردی دیگر است. او نیز خود را ناتوان از رویارویی با اینهمه درد میابد و ابتدا تصمیم خودکشی میگیرد و در نهایت همزمان با زاهد به ونکوور کانادا مهاجرت میکند، و او نیز برای استفاده از خدمات روان درمانی به همان مرکز مشاوره پناه میبرد.

فیلم با نمایش فیلم ها و سرود های حماسی جنگ، آژیرهای خطر و عکس های بعضاً دلخراش بیننده را به فضای سال های جنگ میبرد، فضایی که برای کسانی که آن سالها را بیاد دارند بسیار آشنا و بعضاً یاد آور دلهره ها و کابوس های بی انتهاست. داستان زمانی به اوج خود میرسد که فیلم از آشنایی و رفاقت این دو سرباز قدیمی میگوید، ولی نقطه عطف ماجرا زمانیست که بیننده درمیابد که زاهد و نجا حدود بیست و هشت سال پیش در خرمشهر و در قلب عمیات آزادسازی این شهر با یکدیگر روبرو شده بودند، زمانی که زاهد نجاتبخش جان نجا میشود. قسمتی که به روایت این ماجرا از زبان نجا و زاهد میپردازد تأثیر گذار ترین بخش فیلم است. حال زاهد و نجا در ونکوور کانادا بهترین دوستان یکدیگرند، و اینبار دست سرنوشت نجا را برای نجات زاهد از چنگال بحران های روانی میفرستد.

فیلمِ داستانِ دو سرباز ماجرایی استثنایی را روایت میکند: اینکه دو سرباز که روزی دشمن یکدیگر بودند پس از سالها در گوشه دیگری از دنیا بهترین دوستان یکدیگر شوند چیزی نیست که هر روز اتفاق بیفتد. زاهد به سادگی میتوانست نجا را مثل ده ها سرباز دیگرِ دشمن که چیزی بجز اعضای ارتش بعث عراق نبودند کشته باشد و بدون اینکه به عقب نگاه کند از صحنه بگذرد. میتوانست صاحب رتبه ای در نیروهای مسلح ایران بشود و به رشادت هایش در راه دفاع از میهن ببالد. ولی روزگار سرنوشت دیگری برایش رقم زد که حاصل آن برای ما تماشاگرانِ این نمایش غریب بسیار پر معناست. این واقعیت که یکی از آن سربازان بی نام و نشان عراقی امروز بهترین دوست زاهد است ماجرای تأمل برانگیزیست که سوالات بسیاری در برابر  ديدگان تماشاگر تيزبين ميگذارد؛ سوالاتی  که ممکن است در مسیر رویدادها و اخبار عادی زندگی روزمره هرگز به ذهن او خطور نکنند. سوالاتي از اين قبيل كه دشمن حقيقي ما كيست؟ كسي كه تفنگ ما بسويش نشانه رفته يا كسي كه تفنگ به دست ما داده؟ كسي كه تفنگ به دست ما داده يا كسي كه با ايجاد وحشت از همنوع تفنگ را به ما فروخته؟ بهترين راه دفاع از وطن چيست، كشتن كسي كه نميشناسيم يا خدمت به كسي كه ميشناسيم؟ چگونه روزی بدترين دشمن ما بهترين دوست ما ميشود؟ از كجا ميدانيم زماني كه كسي را كه بدترين دشمن خود ميپنداريم از بين ميبريم بهترين دوست خود را با دست خود نابود نكرده ايم؟ آیا هر انساني—حتی كسي كه بدترين دشمنش ميپنداريم—قابلیت اينكه روزی بهترين دوست ما بشود را ندارد؟ اگر اين حقيقت را امروز بدانيم رفتارمان با آنان كه دشمن ميپنداريم چه تغییری خواهد کرد؟

و در ورای تمام این سوالات پرسش اصلی ما همچنان بی پاسخ میماند: شادکامی و آرامش فردای ما تا چه اندازه در گرو انتخاب امروز ماست؟

باشد که روایت زاهد و نجا بما بیاموزد که حتی اگر توان خاتمه جنگ ها و دشمنی های بی دلیل حاکم بر این جهان را نداریم، میتوانیم حداقل مهره های متفاوتی باشیم که فرصت نجات غریبی را از دست نمیدهد و شانس شادکامی خود و دیگران را در آینده از بین نمیبرد.

1)

http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2009/02/000000_ptv_documentaries.shtml