فریاد میکشم؛ فریاد. فریاد جگرخراش. آنقدر که خراش جگر درد سینهِ بی کینهِ کیوش را بیادم آورد. آنقدر که رنج شادی را بفهمم. آنقدر که از حال بروم.

میخواهم بیهوش باشم. در عالم هوشیاری پاسخی نمی یابم. این چه حکمتیست که تحت فرمانش دروغگویان و نابکاران میمانند و کیوش ها و شادی ها میروند؟ اگر کیوش نباشد به شرافتِ که بنازیم؟ انسانیتِ که را مثال بزنیم؟ که را نشان دهیم تا ثابت شود که در این دنیای سیاهکارِ سراسر تباهی هم میشود خوب بود؟ تکلیف جوانانی که الگویشان کیوش بود چه میشود؟ تکلیف انسان هایی که الگویشان کیوش بود چه میشود؟ تکلیف کسانی که از او درس اخلاق، تئوری موسیقی، نواختن سه تار و پیانو آموختند و می آموختند چه میشود؟ تکلیف آنان که روزشان با لبخند او روشن میشد چه میشود؟ دگر که را میشناسید که بتواند در پاسخ به این همه سختی کمرشکن لبخند بزند؟

شادی را ندیده بودم. تنها چیزی که در موردش میتوانم بگویم اینست که پدرم از هیچکس به اندازه او تعریف نمیکرد، و اینکه صدایش از پشت تلفن آنقدر صمیمی و مهربان بود که گویی ترا سالهاست که میشناسد…

خسته ام از این زهر مکرّر. میروم بخوابم؛ شاید پاسخی بیابم اگر خواب به چشمم بیاید.

Advertisements