باورش سخت بود که دو روز پیش از عید چنین برف سنگینی بیاید، آنهم در شمال. برف می آمد، ولی نه به این شدت، نه دَمِ عید. انگار زمستان مثل مرد محتضری که به زمین و زمان چنگ میزند آخرین زورش را میزد تا بهار را پشت دَرِ زمان نگه دارد. ولی برای من که امتحانات ثلث دومم تمام شده بود و به همراه پسردایی ها زیر کرسی مادربزرگ غنوده بودم برف پیش از عید هم مثل بقیه چیزهای آن خانه بوی مهربانی و عشق میداد. همین برف که یک ماه پیش عذابِ الیمِ مدرسه رفتن را صد برابر میکرد حالا جزو زیباترین جلوه های طبیعت بود. دانه های درشت برف چنان با وزش باد لوله میشدند و می رقصیدند که گویی سمفونی پرشکوه بهار اصلی ترین سلاح زمستان را هم مستِ آهنگِ خودش کرده بود. یکی از پسردایی ها با شیطنت گفت: «فردا آدم برفی». فکر برف بازی و ساختن آدم برفی لذت تماشای برف را مضاعف کرد. حالا که بچه های همسایه هم اینجا بودند برف بازی توی حیاط مادربزرگ حسابی می چسبید. از بد حادثه سیستم شوفاژ خانواده صدرزاده خراب شده بود و آنها امشب مهمان مادربزرگ بودند. البته بدشانسی با پدر خانواده بود، وگرنه ما بچه ها بهترین بهانه را برای با هم بودن پیدا کرده بودیم. یادم هست که پدربزرگشان با بهایی ها زیاد خوب نبود، و تا زمانی که حیات داشت رابطه آن خانواده با پدربزرگ و مادربزرگ من اصلاً گرم نبود. نوه هایش گاهی یواشکی با ما بازی میکردند، ولی اکثر اوقات را با دوستان مسلمانشان میگذراندند. پس از فوت پدربزرگ رفت و آمد دو خانواده بیشتر شد، تا جایی که خانه مادربزرگ خانه دوم صدرزاده ها شد. یادم هست روزی نبود که خانم صدرزاده جویای احوال مادربزرگ نشود، و همیشه اولین کاسه آشِ نذریِ شبِ عاشورایش را درِ خانه ِ مادربزرگ من میفرستاد.

مادربزرگ با سینی بزرگ چای وارد شد و مرا از فکرو خیالِ برف بازیِ فردا بیرون آورد. با اشتیاق از مادربزرگ پرسیدم: «عزیز میشه فردا با بچه ها تو حیاط پشتی آدم برفی درست کنیم؟» عزیز از پنجره بیرون را نگاه کرد و زیر لب گفت: «زمین گرم است، برف نمیماند.»

—————————————————————————

ده سال بعد؛ دوران سربازی

طهران. مرکز آموزش های هوایی شهید خضرایی. قرعه نگهبانی در آخرین شب سال 1375 به نام من افتاده بود. ترکیب سرمای بیرون و گرمای درونِ پالتو برای سربازِ خسته از روزی طولانی  مساوی با رخوت و خواب بود. پست های نیمه شب برای نگهبانان یعنی جنگ دائمی بین خواب و بیداری. آن شب در پست نگهبانی خستگی مفرط خواب را غالب کرد و اتفاقی که نباید بیفتد افتاد وحاصلش شد چند جراحت عمیق اطراف چشم راست. شدت بریدگیها به حدی بود که فوران خون را چیزی جلودار نبود. خون نه تنها پیراهن را کاملاً آغشته بود از شلوار هم گذشته و به داخل پوتین راه یافته بود. دردسرتان ندهم، اگر دستان هنرمند پزشک وظیفه بیمارستان قصرفیروزه نبود شاید حال نویسنده با نوشته هایش خاطر خوانندگان را آزرده نمیکرد. پس از بازگشت به پادگان دستور استراحت کامل صادر شد و مقرر شد که ایام عید در خوابگاه گردان بگذرد. خوب بیاد دارم که هم خدمتی هایی—که واژه دوست نزد معرفتشان خِجِل است—حقیر را به حمام بردند. یکی با آب گرم خون از صورت و دست و پاهایم شست، دیگری یکدست لباس نو تن من کرد و یکی هم به میدان امام حسین رفت و جگر تازه خرید و کباب کرد و با دست خود به ما خوراند تا بدن رنجور، خون رفته را بازیابد و ضعف کُشنده مرتفع شود. در تمامِ مدتِ نقاهت زحمت خرید و پخت و پز و رخت شویی و کارهای شخصی دیگر که بنیه و توانایی آدم سالم را می طلبیدند بر گُرده دوستان بود.  حال که به گذشته مینگرم درمیابم که آن محبت های بی بدیل بود که آن روزها را در نظرم بی مثیل کرده است. روایت آن ماجرا و اتفاقات نظیر آن مایه غرور و مباهات نگارنده در برابر دوستان غیر ایرانیست، و از مهمترین دلایلی که قلب او را از ایرانی بودن سرشار از احتزاز و افتخار میکند.  کسی که بخاطر مذهبش شایستگی دریافت درجه گروهبانی را از دست داده بود در آن روزها حاضر نبود دوستی آن همدلان راستین را با درجه تیمساری معاوضه کند. دوستانی که ادبیات رایج حاکمیت درمورد بهاییان در قاموس شان راه نداشت، و هم خدمت بهایی شان نه جاسوس، دشمن، وطنفروش، مزدور یا عامل دست بیگانگان، که تنها یک دوست، هموطن یا انسان بود.

—————————————————————————

امروز

خبر:

«اخیراً موجی از حمله با مواد آتش زا به فروشگاه های متعلّق به بهائیان رفسنجان در ایران به راه افتاده… اخطارنامه ای خطاب به «اعضای فرقۀ بهائیت» فرستاده شده است. این سندِ بدون نام، از بهائیان می خواهد تعهدی را امضا کنند که به موجب آن از «رابطه و دوستی با مسلمان ها» و «به کار گیری و استخدام شاگردان مسلمان» خودداری کنند…» (1)

 

چندی پیش مصاحبه ای دیدنی با خانم امی چوا در مورد کتابش را دیدم (2). این کتاب که حاصلِ تحقیقی فراگیر درمورد ابرقدرت های تاریخ بشر بود، به این نتیجه رسیده بود که تمام ممالک قدرتمند در طول تاریخ یک چیز مشترک داشتند و آن تحمل و مدارا بود. یعنی کشور هایی که حاکمیتشان مروج تساوی بین حقوق شهروندان و تحمل آرا و عقاید متفاوت و متضاد بودند جزو باثبات ترین و قدرتمند ترین  ممالک محسوب میشدند. مثال هایش هم امپراطوری های روم و ایران باستان و ایالات متحده کنونی را در بر میگرفت. با احتساب این مطالعه مستند تاریخی به روشنی میتوان دید که جریانهای اختلاف آفرین و تفرقه افکن بزرگترین دشمنان ثبات و امنیت یک کشورند. اینکه اقتدار یک سرزمین نه وابسته به سلاح اتمی و هسته ای که بیش و پیش از هرچیز درگرو جامعه ای متحد است که استحکام تمامیت ارضی و بیمه منافع ملیشان را  در ارتباط مستحکم شهروندان میجوید. هزاران سلاح هسته ای هم نمیتوانند جامعه ای از هم گسیخته را که شهروندانش به دیده شک و تنفر به هم مینگرند و هست و نیست یکدیگر را به آتش میکشند حفظ کند، چرا که بزرگترین تهدید برای چنین کشوری دشمن خارجی نیست که که با سلاح پیشرفته بتوان به جنگش رفت، بلکه گسست و بی اعتمادی اجتماعی و سیاسیست که دلیل عمده فرار نخبگان و دلزدگی اقلیت ها و دگراندیشان و بی انگیزگی شهروندان برای مشارکت در ساخت کشور خودشان است. سربازی که از هم خدمتی بهایی مجروحش پرستاری میکند و دانه محبت به وطن را در قلب او میکارد بسیار بیشتر از سرباز گمنامی که آتش به زندگی هموطن بهاییش می اندازد در مسیر اقتدار و استحکام کشورش گام بر میدارد.

البته این داستان جنبه دیگری هم دارد. میتوان عقل حسابگر را ملاک قرار داد و استدلال کرد که باید برای حفظ امنیت و اقتدار مملکت بهاییان را به خودشان واگذاشت و کاری به کارشان نداشت. ولی باید پرسید که آیا گوهر انسانی و فطرت آسمانی ما برای قبول محبت به همنوع نیازمند محاسبه های دنیوی و استدلالات زمینیست؟ آیا بزرگان فرهنگ و ادب ما که بنی آدم را اعضای یک پیکر میدانستند برای حفظ امنیت جامعه چنین توصیه میکردند؟ آیا امیرالمؤمنین که آنچه برای خود نمیپسندید برای دیگران هم نمیخواست برای حراست از تمامیت ارضی و اقتدار ممالک اسلامی چنین سیاستی را پیشه کرده بود یا اینکه به دنبال احیای گوهر انسانی و شرافت فردی مردم بود؟ حقیقتاً نابودی دارو ندار بهایی رفسنجانی و گرسنه به رختخواب رفتن کودکی بخاطر اعتقادات پدرمتضمن چه نوع خدمتی به وطن است؟ کاسبی که به دنبال لقمه ای نان حلال و اداره خانواده است به چه گناهی مستحق چنین مجازاتیست؟ مگر کسی که محل کسب هموطن بهاییش را به آتش میکشد و کسی که مسیح وار خون از پای هم خدمت بهاییش میشوید یا خانمی که مادربزرگی بهایی را یکروز تنها نمیگذارد متعلق به یک آب و خاک نیستند؟ مگرهردو در مدارس یک کشورتحصیل نکردند  و از گنجینه فرهنگ یک سرزمین نیاموختند؟ حقیقتاً کشورهایی که در آنها پیروان مذاهب و عقاید مختلف با آزادی با هم ارتباط و معاشرت دارند دچار چه مشکلی هستند که با ارسال «اخطار نامه» و تهدید سعی در تخریب ارتباطات سالم و معمول شهروندی را داریم؟

واقعیت تلخ اینست که با افزایش تبلیغات منفی رسانه ها و شخصیت های وابسته به حاکمیت ایران بر علیه بهاییان، شدت حملاتی شبیه به آنچه در رفسنجان روی میدهد نیز فزونی میگیرد. گویی که برودت زمستانی استخوان سوز احساسات انسانی را در وجود عده ای خشکانده است، زمستانی که با بارشِ برفی سنگین در کشور ما به دنبال آنست که آخرین نشانه های حیات را بپوشاند. ترس از دفنِ  سجایایی مثل مهر، انسانیت و وجدان زیر این برف بیرحم قرارم را میگیرد. آیا ممکن است که قلبِ رئوفِ سرزمینِ سبزِ ما در سرمای این طوفان ناجوانمرد بخشکد و اثری از عواطف پاک انسانی باقی نماند؟

در اوج بیقراری صدای مهربان مادربزرگ از جهانی دیگر در گوشم می پیچد:

«زمین گرم است؛ برف نمیماند.»

 

1.

http://news.persian-bahai0.info/story/249

 

2.

http://www.youtube.com/watch?v=QenLlFx4cCQ

 

Advertisements