هیچوقت در عمرش انقدر احساس سنگینی نکرده بود. انقدر صدای ناله پله های منبر زیر قدمهایش بلند به نظر میرسیدند که احساس کرد همه نمازگزاران زیرچشمی به پاهای او مینگرند. بالاخره به بالای منبر رسید و روی فرش کوچک آن نشست. نگاهی به جمعیت انداخت. مسجد بقیة الله هیچوقت تا این اندازه لبریز از جمعیت نبود. جماعت تازه زیارت عاشورا را تمام کرده بودند که حاجی از او خواست برای تلاوت دعایش بالای منبر برود. فرهاد میکروفن را تا جلوی دهانش پایین آورد. خودش هم نفهمید چرا یکهو یادش افتاد که مشق هایش را هم ننوشته است؛ ولی همین کافی بود که دلهره اش ده برابر شود. چشمهایش را بست، نفسی عمیق کشید و با همان لحنی که مادربزرگ دوست داشت شروع کرد: «هوالله، ای پروردگار، ای آمرزگار، این محفل به ذکر تو آراسته و این جمع توجه به ملکوت تو نموده…» ناگهان احساس کرد ضربه ای به پهلوی راستش خورد. انقدر غرق مناجات بود که به ضربه توجهی نکرد، ولی چند ثانیه بعد ضربه دوم همراه با صدای کودکی او را از خیالات بیرون آورد: «میشه یا نمیشه؟!»  فرهاد چشمانش را باز کرد و به سمت راستش نگاه کرد. میثم با نگاهی مظلوم بیصبرانه منتظر جواب بود. فرهاد لبخندی زد و دستش را روی شانه های میثم گذاشت. با لبخندی مهربان گفت: «معلومه که میشه؛ بابابزرگت هروقت خواست میتونه تو مشرق الاذکار ما قرآن بخونه». لبخند رضایت صورت میثم را پوشاند، و هر دو در سکوتی آرام دوباره به آفتابِ در حال غروب خیره شدند. کسی آن نزدیکی ها نگران مشقِ شب نبود.

 

بیست و نهم جولای دوهزار و یازده

Advertisements