مثل پتیاره های دهاتی که از شهری شدن فقط سرخاب سفیدابش رو یاد گرفته بودند، نفیسه هرچی دم دستش بود به خودش مالیده بود. اگر در طیف وسیع و متنوع رنگهای صورتش کوچکترین تناسبی هم وجود داشت، با لنزهایِ رنگیِ کهنه و بد رنگش از بین رفته بود. انگار لطافتِ پوستِ گندمگون و زیباییِ چشم هایِ کشیدهِ میشی رنگش  را با جذابیتِ مصنوعی و لکّاته وارِ محصولاتِ آرایشیِ پاکستانی طاق زده بود. شبیه جنسی تقلبی شده بود که با زرق و برقِ نا متقارن و جلف قصد فریبِ مشتری ساده لوح را داشت. نگاهی به خودش در آینه انداخت؛ خودش هم خوب میدانست که با صد من آرایش هم نمیشد زخم دردهای سالهای اخیر رو که لابلای چروکهای نوظهورِ زیرِ چشم لانه کرده بودند پنهان کرد. داخل آینه چشمش به پسر شش ساله اش سلمان افتاد که زیر پنجره خوابش برده بود. اگه بخاطر سلمان نبود همون زمان حاملگی که شوهر نامردش با گلدامن به افغانستان فرار کرده بود خودکشی کرده بود. ولی حالا سلمانِ شش ساله تنها امید او به زندگی بود. سلمان میدانست که مامان غروبها برای «کار» بیرون میرود و گاهی تا پاسی پس از نیمه شب باز نمیگردد. شاید نبودن سایه آن پدر بی غیرت و هرزه بالای سر سلمان به نفع او تمام شده بود. خود نفیسه هم نمیدانست سلمان این همه فهم و هوش را از که به ارث برده بود، ولی خوب میدانست که اگر شعله ای زیر خاکسترِ دلِ سوخته اش باقی مانده بخاطر وجود سلمان است. رویِ پسرش را پوشاند، چادر مشکی اش را سر کرد و از خانه بیرون زد.

از درِ خانه نفیسه تا شلوغترین قسمت خیابان اصلی که پاتوقش بود تقریباً ربع ساعت راه بود، ولی تو گرمای کشنده چله تابستان به نظر سه ساعت پیاده روی میامد. نفیسه خداخدا میکرد که  مثل هفته پیش سیل عرق صورتش را گِل مالی نکند. تماشای بچه های کوچه که توی سر و کله هم میزدند او را بیاد کودکیِ خودش در خرم آباد انداخت. حاضر بود هرچه دارد بدهد ولی فقط برای یک هفته به آن روزها برگردد و با فرشته و ماندانا و میثم کوچولو توی پارکِ نیمه مخروبهِ پشتِ خانه شان خاله بازی کند. دلش برای چای داغ فرضی که ماندانا برایش میریخت لک زده بود. حالا فرشته با شوهرش در دوبی زندگی میکرد، میثم سِمَتِ مهمی در دایرۀ عقیدتی سیاسیِ ارتش داشت و ماندانا در داروخانه ای نزدیک خانه زهره صندوقدار بود. ماندانا تنها دوست ماندگار نفیسه بود، و اگر داروهای سِلِ مزمنِ نفیسه را به قیمت خرید برایش دست و پا نمیکرد امکان نداشت نفیسه تا امروز دوام بیاورد.

به خیابان اصلی رسید، و از شدت گرما تصمیم گرفت همانجا بایستد. انگار دعایش مستجاب شد چون بلافاصله پرایدی رنگ و رو رفته، با سه سرنشین، بوق و چراغ زنان به سمتش آمد. قانون کار نفیسه این بود که با بیش از دو مرد نرود؛ به ریسکش نمی ارزید. پراید با اشاره آرام زهره ایستاد. پسر جوانی که کنار دست راننده بود با لبخند گفت: «در خدمت باشیم». نفیسه نگاهی به داخل ماشین انداخت. سرنشینان به نظرش سه جوان بی آزار رسیدند؛ از طرفی یادش آمد که صاحبخانه را بیش از این نمیتواند دست بسر کند. تصمیم گرفت قانون خودش را بشکند. زیر لب گفت: «نفری بیست تومن». جوانک جواب داد: «بیا بالا؛ راضیت میکنیم»، و جوانی که پشت نشسته بود در ماشین را باز کرد. نفیسه در حالی که اسپری فلفلش را در مشت میفشرد سوار شد.

 

—————————————–

 

دو روز بعد نزدیک ظهر پیکان کهنه ای با سرعت درون یکی از کوچه پس کوچه های خلوت شهر ری پیچید. وسطای کوچه ناگهان ایستاد. درِ عقب باز شد؛ نفیسه به بیرون پرتاب شد و کنار جوب چهار دست و پا روی زمین افتاد. پیکان کهنه با شتاب دور شد. در چهل و هشت ساعت گذشته دوازده مرد بارها و بارها به نفیسه تجاوز کرده بودند، اسپریش را به صورت خودش پاشیدند، پولش را نداند و آخرش هم اینگونه رهایش کردند. نفیسه توان بلند شدن نداشت. سرفه های خون آلود امان نفس کشیدنش را بریده بود. احساس کرد گردبادی از تنفر و انزجار ته مانده امیدش را منهدم کرده بود. در آن لحظه خدا، شرافت، انسانیت، دنیا و هرچه در او بود برایش فقط یک معنی داشت: نامردی. حتی هوایی که با صدای سوت وارد ریه هایش میشد هم بوی نامردی میداد. فقط آرزو میکرد ماندانا بتواند حداقل چهل پنجاه بسته قرص خواب برای خودش و سلمان به او بدهد. به زور سر بلند کرد و از پشت پردهِ ضخیمِ اشک دیوار روبرو را دید. روی دیوار نوشته شده بود:

 

«خواهرم؛ حجاب تو کوبنده تر از خون من است»

Advertisements